سنگی بر گوری
تهران - 1390/4 
این یک کامنت است تحت یکی  از پست های من :

کیان فرح زا _ از بچه های دوره 27

بسم الله الرحمن الرحیم
اولین دورهمی رسمی مدال آوران دوره های 24 تا 27 المپیاد ادبی

زمان: اول دی ماه 1393 (روز یلدا) ساعت 4 بعد از ظهر

مکان: خیابان جردن، باشگاه دانش پژوهان جوان، کمیته المپیاد ادبی

لطفا هم به هم دوره ای ها و هم به بچه های دوره های دیگه که می شناسید اطلاع رسانی کنید و به اون ها هم بگید اطلاع رسانی کنن

[ جمعه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۳ ] [ 18:28 ] [ محمد دائمی ]
چه افتادست در این ره که هر سلطان معنی را                     در این درگاه می بینم که سر بر آستان دارد

چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود                   ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد 

...

چه موج خون فشان دارد ...

[ دوشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۳ ] [ 0:2 ] [ محمد دائمی ]
من مانده ام مهجور از او ، درمانده و رنجور از او                  گویی که نیشی دور از او ، در استخوانم می رود ...

 

+ ایهام ...

[ شنبه یکم شهریور ۱۳۹۳ ] [ 20:36 ] [ محمد دائمی ]
و یک هو لحن جدی به نهایت طنز و کنایه مبدل گشت و استاد همراه با حرکات نسبتا موزون دو دست و پا و اندکی نیز حوزه ی استحفاظی کمر ، لحنی آهنگین به کلام خود دادند که :

قال فلان روی فلان

عن الفلان بن فلان ... !!!!

و خمپاره ی خنده های ما به هوا رفت و منفجر شد در حالیکه چهره ی استاد جدیت همیشگی را توام با زیرکی خاص خود که در دو چشمش بروز  می کرد با خود داشت ...

دکتر محبی

 

+ کی یادشه ؟!

[ شنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۳ ] [ 2:13 ] [ محمد دائمی ]

http://adabi24.blogfa.com/post-139.aspx


کامنت ها را دریابید !

[ جمعه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۳ ] [ 1:26 ] [ محمد دائمی ]
http://www.bookcity.org/news-4446.aspx

[ جمعه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۳ ] [ 4:28 ] [ محمد دائمی ]
همیشه گفتم هنوزم میگم ...

به نظر من بهترین آدم دوره ی ما "رادمان" بود و هست! و ما ادریک ما الرادمان ...

+ماشاءالله

[ یکشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۳ ] [ 20:36 ] [ محمد دائمی ]
اول سلام و عرض ادب و تبریک سال نو و آرزوی دل خوشی و سلامت و عافیت و موفقیت!

دوم

دوستی زحمت کشیده و مجددا در پشت پرده ی وبلاگ دست برده ، برخی نویسندگان را گویا حذف نموده و حق دسترسی بنده ی حقیر را نیز به بخش های وب از جمله تغییر قالب سلب نموده است ...

دورانه دست بوس این عزیز هستم و امیدوارم امیرحسین نباشد!!!

و من الله التوفیق !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

[ دوشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۳ ] [ 20:39 ] [ محمد دائمی ]
سلام بر دوستان عزیز!

این سری به صورت پراکنده می نویسم از خاطرات طنزوار دوره :


1 - تابستان همین امسال در طی مکالمه ای که با خانم میرموسوی داشتم فرمودند علی رغم اینکه خیلی اهل اسم گذاشتن روی بقیه نیستند از همان اوایل دوره به دلیل عجیب و غریب بودن من (!) مرحمت نموده و لقبی را برای بنده در نظر گرفته اند :

آقای پدر !!!!

و منظور نقش امیرحسین صدیق در سریال زی زی گولو بود!!! ولی متاسفانه وجه تسمیه اش یادم نمی آید .

کلی خندیدم و البته خیلی هم خوشم آمد از این کاراکتری که برای من در نظر گرفته بوده اند

ناگفته نماند طبق قرار قبلی من هم اعتراف کردم که پیش خودم ایشان را مادر آقای دکتر خطاب می کرده ام ! اگر خاطرتان باشد در آن روزها سریال ساختمان پزشکان پخش می شد که در انتخاب القاب نقش بسزایی داشت! و این مادر آقای دکتر هم مادر نقش اول همان سریال است! تا مدت ها کلا خانم میرموسوی در نظر من مشابه مادر آقای دکتر دیده می شدند! وقتی هم فهمیدند لقبشان را کلی واکنش های عجیب و غریب نشان دادند و کلی خنده شد!!!! وجه تسمیه اش هم بماند !!!

از دیگر تاثیرات سریال بر ما این بود که علیرضا بابایی را به پدر آقای دکتر مشابهت می دادیم از نظر سخن گفتن و البته هر از چندگاهی به یکی از بچه ها می گفتم "خوشگل اصفهان" !!!

به علاوه ی یک نقش به سزای دیگر که باشد برای فرصتی دیگر :)


2 - (تا یادم نرفته بگویم محسنا تبار عزیزم یک نظر خصوصی گذاشته برایمان که اگر کسی ندیده برود ببیند!)

محمد محسناتبار مرد شمالی کلاسمان ان روز ها بسیار ساکت و آرام می نمود تا حدی که یادم می آید چندین بار توجهات ویژه ای به ایشان جلب شد! مثلا یکی دوتا از خانم ها _اگر به خطا نروم مثلا خانم گاراژیان یا خانم حاجیلی_ به بنده فرمودند که این پسر چقدر ساکت و مظلوم است ... که البته هرچه کردم نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم و زدم زیر خنده که : بعله ولی باید تو خوابگاه ببینیدش! دیشب داشتم باهاش کشتی می گرفتم که موجب کبودی دست راستم شد!!!

حجب و حیای محسنا تبار بود که در کلاس ساکت نگاهش می داشت وگرنه از همه ی ما پرشور تر و سرزنده تر بود و هست! کما اینکه یادم می آید وقتی داشتیم می رفتیم مقبره ی نمی دونم چی در بالای تپه وقتی ما رسیدیم بالا یک ربع بود محسنا تبار رفته بود آن هم نه از راه پله ها ، که از راه طبیعی تپه! و طی سی ثانیه هم کل سرازیری تپه را بازگشت!

یا اینکه یادم می آید خانم کریمی داشت به پسرهای تهرانی که پیش من می نشستند سفارش می کرد که :

بچه ها هوای اینو داشته باشید! گناه داره ! تنهاست انگار! فوتبال که بازی می کنید حتما اینم ببرید و بهش پاس بدید !

و چقدر در دلم خندیدم که : محسنا گناه داره؟ اونو ببرن فوتبال؟؟؟ :))

محسنا باید اینا رو ببره فوتبال!

چرا که محسنا تبار یک تنه در فوتبال همه مان را درو می کرد و چنان شوت می کرد که دروازه بان با توپ در معیت هم وارد گل شوند! و درواقع او بود که ماها را جمع می کرد برای فوتبال!!!

از دیگر هنرهای این پسر که هنوز مانندش نیامده است این بود که صدا و ادای دکتر چهرقانی را نقلید می کرد به حدی که خود دکتر هم نفهمد اینها را او گفته یا شخص دیگر! و از تفریحات ما این بود که دور هم جمع می شدیم و محسنا می آمد و هنر نمایی می کرد :

" پسرای گلم! من تا بیست و دو سالگی اسم تریاک رو هم نشنیده بودم!! " و منفجر می شدیم از خنده ... چندین فایل صوتی از وی ثبت و ضبط شد که بعید می دانم حالا دیگر وجود داشته باشند!


محسناتبار عزیز به خاطر حرمت کلاس و کثرت جمعیت خانم ها سکوت را گزیده بود! 

یک سوژه ای هم به لطف خانم کریمی ما برای اذیت کردن محسناتبار _که همه مان را در خوابگاه می خورد!_ پیدا کرده بودیم که به وی می گفتیم و بعد کتک نوش جان می کردیم! بیش از همه فانی با آن جثه ی نحیفش از محسناجان کتک خورد!!!! 

یک روز خانم کریمی _ که گویا تمام زنگ تفریح را ورزش کرده بودند و به غایت برافروخته و سرخ چهره بودند_ در ابتدای شروع کلاس به نیت لطف به پسرک ساکت و تنهای کلاسمان و واردکردن او به جمع از محسنا پرسیدند که : اسمت چیه؟ (این در حالی بود که خانم کریمی دقیقا صندلی جلوی محسنا تبار بودند و به ناگاه با همان صورت برافروخته برگشتند در صورت محسنای ساکت مظلوم و در فاصله ای نزدیک سوالشان را با صدایی رسا پرسیدند)

محسنای عزیز ما جاخورده بود! با صدایی بسیار نامفهوم و با سرعتی که ویژگی ذاتی گویش مازنی است گفت "محمد محسنا تبار" ... خانم کریمی که گویا درست متوجه نشده بودند تاکید کردند که اسم کوچکش مدنظرشان است و محسناتبار مجددا تکرار کرد محمد ... اما انصافا مفهوم نبود! خانم کریمی پرس و جو کنان سرشان را در میان بچه ها می چرخاندند تا کسی جواب سوالشان را بدهد اما همهمه ی کلاس مانع می شد! و من از پشت می دیدم که محسنا خودش را می خورد و خانم کریمی با لبخندی به صورت و چشمانی بیش از حد معمول باز و چهره ای برافروخته به دنبال پاسخ است که گویا در آن شلوغی کسی ندا در داد که : محمد! اسمش محمده! ...

_ چییییییییییییییی؟؟؟؟ محبت؟؟؟ اسمش محبتهههههههه؟؟؟

و هرکه شنید از خنده ترکید و من و پسرهای ته کلاس خصوصا فانی یک باره منفجر شدیم و قه قهه ی دیوانه واری سر دادیم! با همین دو چشمی که اکنون به صفحه کلید دوخته شده اند دیدم که گوش های محسناتبار سرخ شد و سرش را پایین انداخته بود و ما می خندیدم!

شب در خوابگاه اولین نفر که صدایش زد "محبت جان" بلافاصله شنید که : زهرمار! و تعقیب و گریز و پرتاب بطری دوغ و دمپایی و شامپو سدر صحت در بسته بندی قدیمی و ... آغاز شد و خنده ها و آزار های بیمارگونه ی ما تا پایان دوره ادامه یافت و فانی کتک ها خورد و کلی خنده شد :))



[ یکشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۲ ] [ 20:18 ] [ محمد دائمی ]
http://mdsobhan.persiangig.com/image/%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B11377.jpg


http://mdsobhan.persiangig.com/image/%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B11363.jpg


http://mdsobhan.persiangig.com/image/%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B11288.jpg


http://mdsobhan.persiangig.com/image/285280_138899892859661_1490457_n.jpg


[ جمعه نهم اسفند ۱۳۹۲ ] [ 1:58 ] [ محمد دائمی ]
محض خاطره گویی ، زنده شدن یاد ها و ... شاید خنده ...

(ممکنه بعضی جاهاش با واقعیت فرق داشته باشه چون خیلی دقیق یادم نیست و یعضی چیزا توی ذهنم باهم قاطی شده... ذهنم زمان خطی نداره بدبختانه...)


0-

روز اولی که من پام باز شد به تهران و دوره... صادقیه... اشرفی اصفهانی... بوستان استقلال... پدر و مادرم... بدرقه... دلتنگی... اولین باری که قرار بود بیش از دو هفته خونه نباشم... مهم ترین واقعه ی علمی عمر تحصیلیم... کلی آرزو و امید... کلی چشم منتظر!!! ... کلی لقب و "اولین" که من نادان با خودم تا تهران یدک کشیده بودم یا شاید اونا منو یدک می کشیدن...

ورود به خوابگاه... با پدر و مادر... برخورد با پسری که یک سال بود خوابگاه بود چون عضو تیم ملی فیزیک بود و برقی که تو چشای مادرم دیدم با دیدن اون پسر... برخور با سرپرست خوابگاه... لیست اتاقا... دریغ از یک آشنا یا کسی که حس قرابت کنم باهاش... چندتا  اتاق با لیست هنوز کامل نشده... دو دلی من... یک اتاق همه ادبیاتی ، چهارتا اصفهانی... یک اتاق مخلوط مازندران و شیراز و ...... اگه برم پیش این ادبیاتیا خوبیش این پیش هم رشته ایامم می تونم ازشون کمک بگیرم ، در جریان باشم و زیاد پرت نباشم از مرحله... اما خب همشون اصفهانین!!! ناسیونالیسم اصفهانیا منو می خوره!!! ضمنا خب شاید چون همه ادبین جو رقابتی بشه و بده واسه اعصاب و روان... اگه برم اون یکی اتاق هم با صدجور فرهنگ و رشته ی مختلف... اصن قاطی می کنم... چی کنم؟؟؟ قران ، تفال یا استخاره ... اتاق اصفهانیا خوب میاد... میگم بنویس ، مامانم می پرسه مطمئنی؟ میگم قران میگه پس خوبه...

وارد اتاق میشم عین ندیده های گنگ... یه تخت طبقه پایین انتخاب می کنم چمدونو میذارم کنارش... یکی بالای تخته گوشه ی سمت چپ.... با نگاه نافذ خوش اومد میگه... لهجه ی غلیظ غلیظ اصفهانی که عاشقشم... یه پسر خوش خنده ی خوش مشرب که از همون اول معلومه شوخه... دو تا جای خالی... اتاق یه نفر هنوز جا داره... یه کم گپ... میرم ناهار... روز اول عدس پلو... مامان بابا و داداشم هنوزم تو بوستان استقلالن... میرم واسه خداحافظی... اولین بار هاست که اینقدر دچار فوران حسای سرکش و تازه ام... انگار معلومه که قراره کلان شهر تهران زندگیمو زیر و رو کنه... حرفی که بعد ها مادرم زد... وقتی بعد از اتمام دوره اومدن سراغم گفت وقتی گذاشتیمت و رفتیم انگار یه صدایی گفت خوب نگاش کن پسرتو! دیگه نمی بینیش........ (این تیکه کاملا شخصی بود رفتم تو فاز خودم یهو... پوزش!)

وقتی بر می گردم اتاق یک نفر جایم را گرفته و چمدانم را گذاشته کنار یک تخت دیگر، گوشه ی سمت راست روبروی کمد های دیواری با در سفید... خنده ی عجیبی دارد... لحن کلامش سنگین و رسمی است... اصفهانی نیست... کمی بعدتر متوجه می شوم یک شیرازی است که به دایره المعارف گویا شباهت خاصی دارد... یک نفر دیگر که اول توی اتاق نبود و حالا هست... پسرک لاغر اندام نحیف با یک تی شرت به رنگ سبز خرمگسی و راه راه های افقی نارنجی دراز کشیده روی تخت دوتا زانویش را جمع کرده بالا و یک کتاب دست است به رنگ سبز پررنگ و تیره که رویش نوشته شده ادبیات عمومی... خیلی سرد به نظر می آید و زیاد تحویل نمی گیرد... اینا دیگه عجب خرخون هایی هستن!! هنوز شروع نشده لامصب! من می خوام با اینا رقابت کنم...پوووووووف! 

شروع می کنم سر صحبت را باز می کنم راجع به اینکه مرحله اول و دوم چطور بوده و هریک چند درصد زده اند برای اینکه با خودم مقایسه کنم... همه حدود 60 هستند مثل خودم اما همین پسرک نحیف سرد گویا از بقیه بیشتر زده و یک چیزی حدود 65 درصد را می گوید و من متعجبم... می فهمم که پسرک خوش خنده ی شوخ از یک اتاق دیگر آمده و پنجمین اصفهانی المپیاد ادبی است... رشته اش ریاضی است و تیزهوشانی بر خلاف این چهارتا هم مدرسه ای که همگی انسانی اند و دو تاشان تا اول و دوم دبیرستان ریاضی می خوانده اند بعدا به خاطر علاقه ول کرده ان و رفته اند انسانی... اولین بار است که به وجود مدارسی با نام فرهنگ برای علوم انسانی پی می برم و می فهمم که زیر نظر حداد اداره می شوند... شهر کوچک محقر من... هووووم... 

یکی دیگرشان یک پسر مو فرفری است که یک کتاب حافظ از خطیب رهبر در داست دارم و به طرز خاصی حرف می زند و به نظرم از بقیه سوسول تر است!!!! 

چیزهای عجیب غریب به گوشم می خورد!!! پسرکی که تختش حالا بالای سر من است و رسمی و جدی است و نگاه نافذی دارد می گوید حافظ بزرگترین شاعر نیست شمها خودتان بزرگش کرده اید و پسرک نحیف جواب می دهد ... عجب! کسی در دنیا به اینها هم فکر می کند؟؟ روزنامه ها و نشریاتی که در "فرهنگ"شان به طبع رسانده اند را روزهای بعد نشانم می دهند تا بفهمم دنیا دست کیست و من چه وصله ی ناجوری ام برای این المپیاد! یادم است در یکی از آنها که به سبک روزنامه های عهد قاجاز چاپ شده بود با کاغذ کاهی و شاید حتی نامش هم وقایع اتفاقیه بود یک مطلب درج شده با تیتر : پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت!!! کلی می خندم و برایم عجیب است که بچه های امروزی غیر از منی هم وجود دارند که این چیزهارا شنیده باشند!

یکیشان هم پسر مهربان و گرمی است... خیلی خوب مرا تحویل می گیرد و خوب حرف می زند... دوست داشتنی به نظر می رسد... کم کم می فهمم که محسن چاوشی را دوست دارد و شهرام ناظری را... آخ شهرام... از خیلی قدیم دوستش داشتم مخصوصا بخاطر شنیدن آتش در نیستان در سنین خیلی پایین اما اصلا میانه ای نداشتم با این موسیقی ... تازه قبل از دوره کمی زده ام در خط کنسرت دیدن و شهرام گوش دادن!!! می آیم و می بینم این بچه ها خورده اند این چیزها را و خوش حالم که سلیقه های اینطوری می بینم و شگفت زده و جا خورده ازینکه من چقدر پرتم!!! برای اولین بار است که اسم محسن نامجو را می شنوم و آهنگ هایش را و شاخ در می آورم که عجب!!! ملت چگونه این چیزهارا زیبا می پندارند!!! یه روزی مرغ تو هم تخم طلایی می ذاره... شیرین نکند از می دهنم از می دهنم شیرین نکند از می دهنم ... پوووووووووف! و کمی بهتر و دل انگیز تر : ای ساربان ای ساربان... ... لیلای من کجا می بری... فرزاد مغز مارا می خورد ... تا خود روز آخر... 

غروب که می شود می روند بیرون برای خرید...به من هم می گویند که بروم باهاشان... من چیزی نیاز ندارم و هنوز برای ولگردی و خوش گذرانی در تهران دلیلی نمی بینم و حتی خودم را آن قدر بزرگ نمی بینم که بروم تهران بزرگ را گز کنم... محمدحسن و فرزاد شماره ام را می گیرند و شماره هاشان در گوشیم ذخیره می شود... مدتی طول می کشد تا اسم هاشان یادم بماند و اشتباه نکنم... من می مانم بابایی و غلامی ... و نور مهتابی اتاقی که چهارتا تخت دو نفره دارد و چندتا کمد تو دیواری و چوب لاسی به اندازه ی کافی نیست...

بعد از ظهر از دیانی شنیده ام که شش طلا به ریاضی می دهند و دوازده تا به انسانی و تازه فهمیده ام که برای ریاضی هیچ سهمیه ای قائل نیستند و دهانم باز مانده... ترسیده ام کمی... و مرددم نسبت به آنچه انجام داده ام ... بین این ها من کجایم اصلا ؟ 

برای شب اول ترجیح می دهم زیاد فکر نکنم ... با بچه ها آشنا شوم و خوابگاه... و دوره و درس و نحوه ی کلاس ها و مدال و آزمون و سهمیه و چه و چه و چه... 

نشسته ایم درون اتاق که یکهو یک جمع پانزده بیست نفره می ریزند توی اتاق و قاه قاه می خندند و سرخوشند و لات مآب و .... می فهمیم که اکثرا مشهدیند و بیشتر زیست و شیمی است رشته شان ... یک نفرشان که انگار گنده ی بقیه است و شهریار صدایش می کنند کلی تیکه می اندازد به ما ... فهمیده اند همه ادبی هستیم در اتاق ... سوالات عجیب و مضحک می پرسند و می خندند و من هم می خندم... البته من به شدت مبادی آدابم و سعی می کنم زیاد قاطی نشوم... غلامی هم خنده های ریز با طول موج زیاد خود را نثار می کند و با ته لهجه ی شیرازی با من راجع به این جماعت شوخ حرف هایی میزند... به مان می گویند شعر برایشان بخوانیم... کمی سر به سرمان می گذارند من هم تصمیم می گیرم زهرچشمی ازشان بگیرم... می گویم حالا من از شما سوال می پرسم!!! کی شیمیه؟ یک نفر اعلام می کند که شیمی است... از بقیه آرام تر به نظر می رسد... شیرش می کنند که جوابشو بده ببینیم... و می گویند مگه المپیاد ادبی ها هم ازین چیزها بلدند؟؟؟ می خندم و می گویم : خب توضیح بفرما بده که انقباض لانتانیدی چیه و علت این پدیده توی جدول عناصر چیه؟؟؟ این خیلی از کتاب درسی فراتر است... خیرسرم برای المپیاد شیمی می خوانده ام تابستان قبل از سوم و از اول راهنمایی شیمی ام فوق العاده بوده تا حد دبیرستان... یکهو نگاه هم می کنند یک هو می کشند و می خندند و می گویند بابا اینا کین دیگه !!! بعد پسرک المپیاد شیمی می خندد و توضیحی می دهد و می گوید اینا چیه دیگه؟! شما از کجا بلدید ... می خندم... خوش و و بش می کنند و عذرخواهی بابت شوخی و می روند... ( این تیکه اشم اظهار فضل بود! از اون نوعش که دکتر  بشردوست دوس داشت! پوزش)...

فرزاد و محمدحسن که هنوز بیشتر کهندل و کریمیان هستند(!) برای من تا فرزاد و محمدحسن می آیند... لیف حمام خریده اند !!! ... یک لیف عجیب غریب خنده دار که شبیه توپ است و من ندیده ام تا حالا...

شب... شام... 

...


+ من کوه امید و پررویی بودم... اصلا منو دوستام با یه اصلی میشناختند به اسم اصل پررویی توی آزمون و درس و رقابت ... اصن قبولی و طلا شدنم بر همین اصل استوار بود... بعدازظهر روز اول دیانی داشت از مدال ها می گفت و اینکه امسال برخلاف همیشه ریاضیا نصف کلاسن و احتمال طلا شدن کمه و خیلی رقابت سنگینه... من کلی با روحیه ی شاید کاذب گفتم : حالا ببینید من قول میدم ازین اتاق چهارتا طلا درآد بیرون!!! اتفاقی که آخرش افتاد... فانی ، بابایی ، دیانی که اون روز اول تو اتاق ما بود و ...من...

+ طبق همون اصل پررویی من اولا به شدت دختر ستیز بودم و جز یه بار مادر نزاییده بود تا اون موقع توی هیچ مسابقه ای دختری از من بهتر بشه و این کلا یکی از خط قرمزام بود!!! ... ثانیا با افرادی که از نظر من مرفه بودند خیلی کل(kal) داشتم... مرفه از نظر امکانات تحصیلی... مثلا تو آزمونایی که منطقه ای و یا کشوری بود همیشه هم و غمم کم کردن روی تهرانیا و کلان شهریا و ... بود و افتخار آفریدن واسه مدرسه ی تیزهوشان شهر کوچک ناشناخته ام... 

واسه همین چیزا پیرو صحبت های روز اول خصوصا صحبت های شیخ اجل ، دیانی، یکهو پاشدم رفتم روی منبر که یعنی چی این حرفا؟؟؟ اصلا ما باید نشون اینا بدیم ! رو دخترا که کلا حساب نکنید! نکنه یه موقع خفت عقب افتادن از دخترا رو تحمل کنید!! و یه جمله گفتم که خودم هنوزم که هنوزه قاه قاه می خندم بهش :

دو کس رو نذارید از شما بهتر بشن : اولا دخترا ثانیا تهرانیا !!!! 

مرد باشید و نذارید :)))

... و در آخر شد آن چه شد ...!!! :))


1- 

قرار بود بگیم چه اسم هایی واسه هم میذاشتیم... صرفا جهت خنده به توضیح و بررسی بعضیاشون که در بین ما پسرای خوابگاهی رایج بود و تا اون جایی که من در جریان بودم می پردازم!!!

اوه اوه... ساعت دو شروع کردم به نوشتن... الان ساعت سه شده! می خاسم دو و ربع بخوابم... این بمونه طلبتون...



برچسب‌ها: دوره ی ما
[ یکشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 3:0 ] [ محمد دائمی ]
کار چرتیه!منم بی کار نشستم هی قالب اینجا رو عوض می کنم

[ پنجشنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 11:16 ] [ الناز ]
داشتم نظرات تحت مطلب آخر جناب "دوره " (!!!) را می خواندم رسیدم به این نظر خودم که در جواب بانو دل داده نگاشته شده!!! 

بعد از خوندنش اقرار کردم که عجب مریضی هستم من... واقعا گویا اتصالی رخ داده توی مغزم...

و آن نظر این است :



حمد و سپاس خدای راست که خالق حب است و فالق نوی و سلام و تحیت اهل آسمان و زمین بر محمد امین خاتم الانبیاء و المرسلین و اهل بیتش که طیبینند و طاهرین! 
اما بعد
نامه ایست از عبدالفقیر المحمد بن المحمدحسن الدائمی البروجردی به بانو دل داده ی اصفهانی
گرچه کوشیده ام که نه دچار اطناب ممل باشم و نه مبتلا به ایجاز مخل لیک آن کلام که بی عیب باشد مر پرودگار عالم راست و بس . پس بر این حقیر خرده مگیرید که بیش از این از دل رنجیده نیاید و کلک مجازی برنتابد.
فرمودید "عفوا لقلت الدفعات" و بسا عجیبا جمله که بودی ازیرا که خود بهتر عالمید که کیفیت القطعات و لو معدوده افضل من تکثر الدفعات المذلوله! پس نزدیکتر به صواب آن است که مر این راه را راهنما باشید با گفتارتان نغز و کلکتان مستدام که چندتنی دراین دیر گرد شمع ادب پروانه وار می سوزند...
از رحمت باری تعالیاست عز اسمه که این جریان مر این حلقت را حاصل گشته و نیک دل روشنیم که بادی گذرا نباشد که بر دماغمان وزیدن گرفته که اگر شما و سایر همدلان مخالصت افزوده و نیت پالوده به این جریان دل دهید همگنان "دلداده" خواهند بود و "آزاده"...
و چه زیبا تلویح نمودید به کلام آن روح بزرگ که"اوصیکم با تقوی الله و نظم(!!!) فی امورکم" لکن ، این مر چون شمایی را نشاید که خود برق گرفته دانید و درگذرید از همرهی یارانی که چشم به یاریتان و گوش به دهانتان دوخته اند و دل به کلکتان داده! مگر این حقیر خود از زمره ی آنان نیستم که مصداق "برق البصر" اند؟ لیک در نظرم آنچه بوده چیزی دون و سخیف نبوده که این چنین درگذریم به وصیتی از کنارش! 
آری نیک گفته اند که "حکایت شب هجران فروگذاشته به ..." لکن اگر شب هجران نبودی کی حلاوت وصال توان چشیدن و کجا درک عاشقی توانستن؟ 
و آن عبارت مبهم "عیشمان منقص نگردد"... اگر منظور نظر 
آن است که به ذکر حکایت شب هجران عیش بانو مکدر گردند و بل ما همان حکایت شب هجرانیم که هیچ... خوشیم به عیش و خوشیتان که عیشی مر مارا نمانده است...عیش ما غم است و غممان عیش... اما اگر خود را در زمره ی این شیدایان حساب کرده و افتخار داده و "ما" خوانده اید این جمع را  ،  با حضور یاران دیرین مگر عیشی منقص خواهد بود؟ 
"شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین/اگر هنگام جان دادن تو باشی شمع بالینم"...
والسلام علی من اتبع الهدی
سیزدهم رجب المرجب
ته ری

[ دوشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 2:21 ] [ محمد دائمی ]
دیگه فکر نمی کردم تا این حد برهوت باشه اینجا یاد این فیلم های امریکایی افتادم باد میاد تو صحرا خار از این طرف میره اون طرف...!

[ جمعه یازدهم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 14:47 ] [ شیرین دولت آبادی ]
إ.... چرا این جوری شد قالب؟! به جان خویشتن من دست نزدم به قالب! من فقط یک پست گذاشتم!! :(
[ سه شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 19:18 ] [ شیرین دولت آبادی ]
وقتی بعد یک ماه و اندی هیچ جنبشی توی وب  نمی بینی...

بر آسوده ز جنبش ها و قال و قیل دهر ایدون

که گفتی نیست در عالم نه جنبایی نه گویایی...!

[ سه شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 19:17 ] [ شیرین دولت آبادی ]
(( برای "یک نفر" از شما.. ))


تو را با کاج های خیس باران، تو را با بادها می خوانم امشب

تو را با یک سکوت بی کرانه ، پر از فریادها می خوانم امشب


من از پشت تمام قصه هایی که تنهایی شب را می شکافند

تو را چون آرزویی کودکانه از عمق یادها می خوانم امشب


تو را شیرین ترین افسانه ی شب ! به روی بیستون خستگی ها

شبیه ناله ی سنگ شکسته ، چنان فرهادها می خوانم امشب


من آن مرغم که جز صیاد و دامش در این صحرا هم آوازی ندارد

به امید رهایی از اسارت من از صیادها می خوانم امشب

...


"سبحان"

شب یلدای 1392 _ ساعت 4 بامداد _ خوابگاه شهید احمدی روشن





[ چهارشنبه چهارم دی ۱۳۹۲ ] [ 18:7 ] [ محمد دائمی ]
با عرض پوزش چون کامنت ها ظرفیت محدودی دارد مجبور شدم این پاسخ را به صورت پستی جداگانه بنویسم



برای خانم علاءالدینی:

سلام

1- اولا خیلی متشکرم که شما بر خلاف جناب "نقطه " نظرتون رو منتقدانه  بیان کردید هرچند محوریتش غیراخلاقی بودن و مخالفت با چیزی بود که من نوشتم...از لطف و نگرش حضرت عالی ممنونم

2-اینکه خودکشی یک بیماریه رو می پذیرم ولی نه لزوما بیماری جسمی که در حیطه ی جامعه ی پزشکی باشه!!! البته از نظر من روانپزشکی هم باید یه شاخه ی جدا شناخته بشه .. گرچه از شیوه ی شیمیایی و بیولوژیکی برای درمان بیماری های روحی استفاده می کنه ولی خب به هرحال بخش اعظم فعالیتش به روان بر می گرده نه جسم!!!! 

3-شاید فی نفسه به صورت غریزی خود من هم خیلی دیدخوبی نسبت به نوشته ام ندارم ولی استدلال شما رو برای اثبات غیراخلاقی بودن این "آمار" اصلا موثق و موجه نمی دونم.

شما فرموده اید : "بیماری باید مسکوت بمونه مگر در تحقیقات سازمان جهانی بهداشت و اپیدمیولوژی. تازه اون هم منوط به شرایط خاص." 

ایرادهای من به این استدلال عبارتند از:

الف ) شما کاملا از منظر تخصص خودتون به این قضیه نگاه کردید. با فرض اینکه پروتکل مشترک بین نویسنده ، متن و شما ، "پزشکی" باشه شاید بشه به استدلالتون استناد کرد و درموردش صحبت کرد ولی من با خودکشی از منظر "پزشکی" برخورد نکردم که همچین سخنی در مورد نوشته ام صادق باشه...

ب) اصولا نمی دونم اسم این رو میشه "آمار" گذاشت یا نه! من از یک "حداقل" صحبت کردم اون هم به طور غیر مستند و غیررسمی... این شاید به "محسوسات" بیشتر شبیه باشه تا به "آمار"....یا حداکثر میشه "داده" تلقیش کرد و نه "آمار" !!!

ج) با حساب سخن شما پس تمام  داده هایی که با عنوان "آمار غیر رسمی" از مراجع رسمی، نیمه رسمی یا غیررسمی منتشر میشن از مصادیق بی اخلاقین!!! مثلا اینکه می گن در یک جمعیت هفتاد و اندی میلیون نفره بیش از 15000نفر مبتلا به hivمثبت یا منفی اند غیر اخلاقیه!!!!!!!


4- من از هیچ فرد حقیقی یا حقوقی(!) نام نبردم که اخلاق زیرپاگذاشته بشه...اینجا نه آبروی کسی به بازی گرفته شده نه پرده از راز کسی برداشته شده... 

حتی نوع نوشتار جمله در حدیه که به راحتی میشه "کذب" خوندش!!! و حتی نوشته از لحاظ"باورپذیری" الزام آور نیست!!!! هیچ دلیلی برای باور کردن این جمله وجود نداره چه برسه به استناد کردن بهش برای زیرسوال بردن اخلاق!!!!

5- در پیش نوشتی که خدمت دوستان ارائه دادم دیدگاهم و منظر صحبت هام رو تفصیلا شرح دادم... امیدوارم با مراجعه بهش مشخص شده باشه که "این جمله" خبری به هیچ شخصی اشاره نداره و حاصل برخورد افکار یک فرد( محمد دائمی) در شرایط زمانی و مکانی خاصی که بهش"دوره" و "پسادوره" (!!!) اطلاق میشه

6- قاعدتا من می تونستم در یک حریم شخصی تر _مثلا وب خودم_ همچین حرفی رو بزنم!!! آیا اون وقت هم غیر اخلاقی محسوب میشد؟؟؟ 




مجددا پوزش می طلبم از سرکارخانم علاءالدینی، چون ایشون کامنت رو خصوصی گذاشتن اما به نظرم لازم بود تا ذیل این پست کامنت ایشون رو هم درج کنم که وجه سخنانم مشخص باشه و دوستانی که حوصله ندارند وب رو از بلاگفا باز کنند بدونند مطلب در مورد چی هست :


"راستشو بخواید به نظرم مطرح کردن همچین آماری از لحاظ اخلاقی درست نیست... خودکشی یه بیماریه. بیماری باید مسکوت بمونه مگر در تحقیقات سازمان جهانی بهداشت و اپیدمیولوژی. تازه اون هم منوط به شرایط خاص.
این که بگیم تو یه جمعیت چهل و اندی نفره از آشنایان سه نفرشون خودکشی کردن به نظرم غیر اخلاقیه."



[ یکشنبه یکم دی ۱۳۹۲ ] [ 20:3 ] [ محمد دائمی ]
یادم میاد دوسال پیشم پست شب یلدا رو من گذاشتم...

یه شعر از مولوی بود : جان جهان دوش کجا بوده ای...

و یه سوال پرسیدم که چرا برای بلندترین شب مراسم خاص هست ولی برای بلندترین روز نیست و یادمه یکی از بچه ها پاسخ جالبی داده بود...

یادمه اگه اشتباه نکنم خانم سارا حسینی از بستنیای بروجرد پرسیده بود ، هوم ولی یادم نیست تو همین پستم بود یا نه؟؟؟

به هرحال از صبح نیت کرده بودم  پست شب یلدا رو من بذارم...

یلدا رو برای همه اتون دوستانه و صمیمی آرزو می کنم... در کنار کسایی که بهشون عشق می ورزید...و دلتون می خواد کنار اونا لحظات خوبتونو بگذرونید و خاطراتتونو رقم بزنید...

یلدا رو برای همه اتون بی غم و با دل خوش آرزو می کنم...

یلدا رو براتون پر از هر حسی که دوست دارید آرزو می کنم نه بی حس و معمولی...

[ شنبه سی ام آذر ۱۳۹۲ ] [ 20:51 ] [ محمد دائمی ]
در غربت و شگفتی دوره ی ما همین بس که دست کم سه نفر از ما سابقه ی خودکشی دارند...


برچسب‌ها: دوره ی ما
[ شنبه سی ام آذر ۱۳۹۲ ] [ 1:47 ] [ محمد دائمی ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

مقصد نهایی _ قسمت 24 ام
برچسب‌ها وب
امکانات وب

وبگاه ادبی سپیدارe