X
تبلیغات
المپیاد ِ بچه های ادبی

المپیاد ِ بچه های ادبی
دوره همی بچه های دوره 
همیشه گفتم هنوزم میگم ...

به نظر من بهترین آدم دوره ی ما "رادمان" بود و هست! و ما ادریک ما الرادمان ...

+ماشاءالله


برچسب‌ها: دوره ی ما
[ یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393 ] [ 20:36 ] [ محمد دائمی ]
اول سلام و عرض ادب و تبریک سال نو و آرزوی دل خوشی و سلامت و عافیت و موفقیت!

دوم

دوستی زحمت کشیده و مجددا در پشت پرده ی وبلاگ دست برده ، برخی نویسندگان را گویا حذف نموده و حق دسترسی بنده ی حقیر را نیز به بخش های وب از جمله تغییر قالب سلب نموده است ...

دورانه دست بوس این عزیز هستم و امیدوارم امیرحسین نباشد!!!

و من الله التوفیق !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

[ دوشنبه هجدهم فروردین 1393 ] [ 20:39 ] [ محمد دائمی ]
سلام بر دوستان عزیز!

این سری به صورت پراکنده می نویسم از خاطرات طنزوار دوره :


1 - تابستان همین امسال در طی مکالمه ای که با خانم میرموسوی داشتم فرمودند علی رغم اینکه خیلی اهل اسم گذاشتن روی بقیه نیستند از همان اوایل دوره به دلیل عجیب و غریب بودن من (!) مرحمت نموده و لقبی را برای بنده در نظر گرفته اند :

آقای پدر !!!!

و منظور نقش امیرحسین صدیق در سریال زی زی گولو بود!!! ولی متاسفانه وجه تسمیه اش یادم نمی آید .

کلی خندیدم و البته خیلی هم خوشم آمد از این کاراکتری که برای من در نظر گرفته بوده اند

ناگفته نماند طبق قرار قبلی من هم اعتراف کردم که پیش خودم ایشان را مادر آقای دکتر خطاب می کرده ام ! اگر خاطرتان باشد در آن روزها سریال ساختمان پزشکان پخش می شد که در انتخاب القاب نقش بسزایی داشت! و این مادر آقای دکتر هم مادر نقش اول همان سریال است! تا مدت ها کلا خانم میرموسوی در نظر من مشابه مادر آقای دکتر دیده می شدند! وقتی هم فهمیدند لقبشان را کلی واکنش های عجیب و غریب نشان دادند و کلی خنده شد!!!! وجه تسمیه اش هم بماند !!!

از دیگر تاثیرات سریال بر ما این بود که علیرضا بابایی را به پدر آقای دکتر مشابهت می دادیم از نظر سخن گفتن و البته هر از چندگاهی به یکی از بچه ها می گفتم "خوشگل اصفهان" !!!

به علاوه ی یک نقش به سزای دیگر که باشد برای فرصتی دیگر :)


2 - (تا یادم نرفته بگویم محسنا تبار عزیزم یک نظر خصوصی گذاشته برایمان که اگر کسی ندیده برود ببیند!)

محمد محسناتبار مرد شمالی کلاسمان ان روز ها بسیار ساکت و آرام می نمود تا حدی که یادم می آید چندین بار توجهات ویژه ای به ایشان جلب شد! مثلا یکی دوتا از خانم ها _اگر به خطا نروم مثلا خانم گاراژیان یا خانم حاجیلی_ به بنده فرمودند که این پسر چقدر ساکت و مظلوم است ... که البته هرچه کردم نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم و زدم زیر خنده که : بعله ولی باید تو خوابگاه ببینیدش! دیشب داشتم باهاش کشتی می گرفتم که موجب کبودی دست راستم شد!!!

حجب و حیای محسنا تبار بود که در کلاس ساکت نگاهش می داشت وگرنه از همه ی ما پرشور تر و سرزنده تر بود و هست! کما اینکه یادم می آید وقتی داشتیم می رفتیم مقبره ی نمی دونم چی در بالای تپه وقتی ما رسیدیم بالا یک ربع بود محسنا تبار رفته بود آن هم نه از راه پله ها ، که از راه طبیعی تپه! و طی سی ثانیه هم کل سرازیری تپه را بازگشت!

یا اینکه یادم می آید خانم کریمی داشت به پسرهای تهرانی که پیش من می نشستند سفارش می کرد که :

بچه ها هوای اینو داشته باشید! گناه داره ! تنهاست انگار! فوتبال که بازی می کنید حتما اینم ببرید و بهش پاس بدید !

و چقدر در دلم خندیدم که : محسنا گناه داره؟ اونو ببرن فوتبال؟؟؟ :))

محسنا باید اینا رو ببره فوتبال!

چرا که محسنا تبار یک تنه در فوتبال همه مان را درو می کرد و چنان شوت می کرد که دروازه بان با توپ در معیت هم وارد گل شوند! و درواقع او بود که ماها را جمع می کرد برای فوتبال!!!

از دیگر هنرهای این پسر که هنوز مانندش نیامده است این بود که صدا و ادای دکتر چهرقانی را نقلید می کرد به حدی که خود دکتر هم نفهمد اینها را او گفته یا شخص دیگر! و از تفریحات ما این بود که دور هم جمع می شدیم و محسنا می آمد و هنر نمایی می کرد :

" پسرای گلم! من تا بیست و دو سالگی اسم تریاک رو هم نشنیده بودم!! " و منفجر می شدیم از خنده ... چندین فایل صوتی از وی ثبت و ضبط شد که بعید می دانم حالا دیگر وجود داشته باشند!


محسناتبار عزیز به خاطر حرمت کلاس و کثرت جمعیت خانم ها سکوت را گزیده بود! 

یک سوژه ای هم به لطف خانم کریمی ما برای اذیت کردن محسناتبار _که همه مان را در خوابگاه می خورد!_ پیدا کرده بودیم که به وی می گفتیم و بعد کتک نوش جان می کردیم! بیش از همه فانی با آن جثه ی نحیفش از محسناجان کتک خورد!!!! 

یک روز خانم کریمی _ که گویا تمام زنگ تفریح را ورزش کرده بودند و به غایت برافروخته و سرخ چهره بودند_ در ابتدای شروع کلاس به نیت لطف به پسرک ساکت و تنهای کلاسمان و واردکردن او به جمع از محسنا پرسیدند که : اسمت چیه؟ (این در حالی بود که خانم کریمی دقیقا صندلی جلوی محسنا تبار بودند و به ناگاه با همان صورت برافروخته برگشتند در صورت محسنای ساکت مظلوم و در فاصله ای نزدیک سوالشان را با صدایی رسا پرسیدند)

محسنای عزیز ما جاخورده بود! با صدایی بسیار نامفهوم و با سرعتی که ویژگی ذاتی گویش مازنی است گفت "محمد محسنا تبار" ... خانم کریمی که گویا درست متوجه نشده بودند تاکید کردند که اسم کوچکش مدنظرشان است و محسناتبار مجددا تکرار کرد محمد ... اما انصافا مفهوم نبود! خانم کریمی پرس و جو کنان سرشان را در میان بچه ها می چرخاندند تا کسی جواب سوالشان را بدهد اما همهمه ی کلاس مانع می شد! و من از پشت می دیدم که محسنا خودش را می خورد و خانم کریمی با لبخندی به صورت و چشمانی بیش از حد معمول باز و چهره ای برافروخته به دنبال پاسخ است که گویا در آن شلوغی کسی ندا در داد که : محمد! اسمش محمده! ...

_ چییییییییییییییی؟؟؟؟ محبت؟؟؟ اسمش محبتهههههههه؟؟؟

و هرکه شنید از خنده ترکید و من و پسرهای ته کلاس خصوصا فانی یک باره منفجر شدیم و قه قهه ی دیوانه واری سر دادیم! با همین دو چشمی که اکنون به صفحه کلید دوخته شده اند دیدم که گوش های محسناتبار سرخ شد و سرش را پایین انداخته بود و ما می خندیدم!

شب در خوابگاه اولین نفر که صدایش زد "محبت جان" بلافاصله شنید که : زهرمار! و تعقیب و گریز و پرتاب بطری دوغ و دمپایی و شامپو سدر صحت در بسته بندی قدیمی و ... آغاز شد و خنده ها و آزار های بیمارگونه ی ما تا پایان دوره ادامه یافت و فانی کتک ها خورد و کلی خنده شد :))




برچسب‌ها: دوره ی ما
[ یکشنبه یازدهم اسفند 1392 ] [ 20:18 ] [ محمد دائمی ]
http://mdsobhan.persiangig.com/image/%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B11377.jpg


http://mdsobhan.persiangig.com/image/%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B11363.jpg


http://mdsobhan.persiangig.com/image/%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B11288.jpg


http://mdsobhan.persiangig.com/image/285280_138899892859661_1490457_n.jpg



برچسب‌ها: دوره ی ما
[ جمعه نهم اسفند 1392 ] [ 1:58 ] [ محمد دائمی ]

سلام!

الوعده وفا ! قرار بود شروع کنم افشاگری در مورد نام گذاری ها و وقایع خنده داری که یادم میاد رو بلکه ایشالا بقیه ی دوستان هم رغبت پیدا کنن این دم آخری دل به دل ما بدن بنویسن! البته به خاطر اینکه اشتباه کردم تو بیان یه مورد ازین مسائل و موجب رنجش خاطر بانوان محترم جمع به خصوص استاد افشار شدم این بار از ذکر هرگونه نام گذاری در مورد بانوان محترم معذرویم! حتی المقدور اتفاقاتی که برای ما پسرهای آتیش به پا کن می افتاد رو می گم

جهت گرامی داشت یاد و خاطره ی خودمان ،

پسرهای ساکن خوابگاه :

1-فرزاد کهندل _ که روزهای پایان دوره خیلی خیلی باهم بودیم اما حالا دوساله دیگه نه من می دونم چه می کنه نه اون می دونه من کی ام؟ ..._

2-علیرضا بابایی _که ایشون رو هم با کمی اغماض کلا ازش بی خبرم و بعید می دونم میلی به مرافقت و ملاقات حقیر داشته باشه _

3- محمدحسن کریمیان _که خدا می دونه چقدر این پسرو دوست داشتم و البته چقدر به من لطف داشت و باهام خوب بود اما با تقریب خوبی با این عزیز غریبه شدم حالا ... فقط یه بار که رفتم دانشکده اشون دیدمش و تونستم یه ساعت باهاش باشم و البته با فانی و علی راغب_

4- محمد مهدی فانی ثانی _ که بیشتر از بقیه ازش با خبر بودم تا یه شب مسخره که خودم حالم بد بود رفتم حال این بنده خدارو هم طوری گرفتم که دیگه تف هم در روی ما نیاندازد و بلکه کلی هم فحشم داده باشه و ناله و نفرینش دامنم رو بگیره... شاید بتونم صراحتا بگم عزیزترین دوست یک بازه ای از زندگیم بود ... کسی بود که قبل ازون به کسی حس مشابهش رو نداشتم ... عاشقش بودم ... طوری که هنوز ارزوش رو دارم ... اصن یه دلیل اینکه من موندم تو اون روزا فانیه ... البته الان نمی دونم باید چی صداش کنم چون احتمالا دوست نداره بهش بگم فانی... حیف که ازش دور بودم و اونقدر مسخره شدم که دیگه مثل اون موقع نشه رابطه امون_

5-محمد محسناتبار فیروز جائی _ که با ما هم اتاق نبود ولی خیلی باهم می گفتیم و می خندیدیم _

6-امیرحسین دیانی _این بزرگوار هم هم اتاقی ما نبود ولی عملا چراغ اتقا و نقل محفل ما بود! اصن بدون دیانی یه چیزیمون کم بود! البته اصفهانیا حلال کنن من هی ضمیر متکلم مع الغیر به کار می برم و خودمو جزء اونا حساب می کنم ... خودشون پر روم کردن با لطفشون_

7- محمدحسن غلامی _شیرازی اتاقمون که خب عضوی متفاوت بود به خاطر غلظت جو اصفهانی اتاق... بگذریم ازین که چه ماجراهایی داشتیم با این بزرگوار_


و سه تفنگدار به علاوه یک ، اعاظم تهرانی که معرف حضور همگی هستند!


جو خوابگاه جو خیلی جالب و بی نهایت عالی ای بود! برای من اولین تجربه ی نسبتا بلند مدت خوابگاه بود و همونطور که گفتم اولش گنگ بودم اما بعدش به خاطر گرمی اصفهونیا مام حل شدیم توشون! تا حدی که یه شب کل اصفهانیای خوابگاه که شاید به سی نفر می رسیدن تصمیم گرفتن برن پدر خوب صادقیه _خوابگاهمون صادقیه بود_ و دوستان بزرگوار هم اتاقی هم بنده رو اجبارا بردند و به باقی بچه ها گفتن اینم اصفهانیه!!! و من هیچ وقت شیرینی اون شب یادم نمی ره ... تا خود مرگ ...

اول القابو بگم :

در موقعیت های مختلف چیزهای مختلفی به هم نسبت می دادیم اما عمده ترینش اینها بودند :

به علیرضا بابایی می گفتیم سزار ، پدرخوانده و ... ازون جهت که خداوندگار کنایه و سخنان درشت بود! طوری کنایه می زد به ملت که یه هفته بعد می فهمیدن یعنی چی!!! حتی معترفم که تنها کسی که استاد غلامی رو به زانو دراورد به جز خودم که بعدا تغییر رویه دادم ایشون بود و من بسیار شیفته ی سجایای اخلاقی این بزرگوار بودم ! به جرات می تونم بگم نماد یک اصفهانی کلاسیک با تمام آنچه که یک اصفهانی دارد بود!!! من واقعا دوستش داشتم و دارم .

برای هم لقب های ادبی می ذاشتیم :

به محمدحسن می گفتیم ناصرخسرو و این لقبو من دراوردم کما اینکه بقیه هم کار من بودن! علتش هم این بود که ممدحسن هفته ای یه بار می رفت اصفهان و دائما در سفر بود! و خدا رحمتش کناد که چقدر گز اورد و ما نمک نشناسا خوردیم!

برای فرزاد هم دراورده بودم ایرج میرزا ! البته گاهی عبید زاکانی و میرزاده ی عشقی هم نامیده می شد! وجه تسمیه هم نوع ادبیاتش بود!!!!


برای فانی بیشتر از بقیه فکر کردیم که چی دراریمقشنگ یادمه صحنه اش... من با نامردی تمام یهو گفتم بذاریم عاشق اصفهانی ... کلی خندیدم و البته چندتا فحش نثار بنده شد از طرف فانی و ممدحسن! وجه تسمیه اش رو هم از خودش بپرسید!


به غلامی هم خیلی چیز خاصی نمی گفتیم! البته با همکاری من و فانی به ایشون "نثر مصنوع و متکلف " اطلاق می شد!! غلامی خیلی با اصفهانیا کل کل و برخورد داشت سر مسائل گوناگون ... یه بار من وفانی رو تخت فانی کنار هم نشسته بودیم و فانی داشت با غلامی کل کل می کرد و غلامی با لحن خاصش جوابای عجیب می داد که یهو فانی بهش گفت آقای غلامی! الان قرن چهاردهمه ها! من در گوش فانی گفتم اره دیگه! برای غلامی هم قرن چهاردهه ولی میلادی ! فانی یهو زد زیرخنده و از ادامه ی بحث منصرف شد و بهش گفت اره راست میگه ... یادم نبود قرن چهاردهه واسه شما!

علیرضا بابایی اواخر دوره پروژه ی برخورد با غلامی رو شروع کرد و یادمه با لحن بدی _شامل لهجه ی غلیظ غلیظ اصفهانی و تمسخر مخصوص بابایی که خودش تشکیل شده بود از پوزخند و نگاه از لبه ی عینک و حرکات دستش_ بهش می گفت : " غولومی" !!!


برای دیانی هم فکر کنم دراورده بودیم ولی خیلی یادم نیست! شاید مثلا عارف قزوینی بابت پیوند دادن ادبیات و موسیقی!!!!

همون موقعا که اینا رو برا بچه ها ساختم نشستن باهم فکر کردن واسه من چی بسازن که با پیشنهاد و تایید ممدحسن و فانی بیهقی بهم نسبت داده شد! می گفتن به دلیل کتابی حرف زدنت! گرچه خب تو خوابگاه سبحان صدام می زدن همه! یعنی شاید تنها دوستاییم بودن که مثل خانواده ام سبحان صدام می زدن!


به محسنا تبار هم چندین و چندچیز نسبت می دادیم که از همین تریبون ازش عذر می خوام ولی انصافا لقب هاش خیلی باحال تر از همه بودن :

1- من بهش می گفتم معین!!! چون خیلی معین دوست داشت و گوشیش پر بود از آهنگ های معین که از قضا اهنگ ها مورد علاقه ی من هم بودن و ازش گرفتمشون گرچه خودش بعدا کل حافظه ی گوشیشو پاک کرد ولی من هنوز همه ی اهنگایی که ازش گرفتم و دارم و همین الان ، از سر شب دارم معین گوش می دم از جمله اون اهنگایی که از محسنا گرفتم! راستی ما محسنا هم صداش می زدیم!

2- ببر مازندران!!!!

3-سیروس قایقران ! ازونجایی که تو فوتبال شوت سرکش و ناکار کننده زیاد می زد و البته شمالی بودنش!

4- گیله مرد! که خب طبعا به خاطر مازنی بودنش زیاد استقبال نمی کرد!!!!

5- محبت!!!!!!!!!!! 

همینجا اقدام به طراحی مسابقه می کنم! هرکس تا اخر هفته ی اینده بگه وجه تسمیه ی این لقب چی هست من بهش جایزه می دم! قول شرف:))

لازم به ذکره که خیلی از خاطرات خوابگاهی ما به بچه های باقی رشته ها هم مربوط میشه که خب دیگه خیلی تو این جمع ارزش بیانی ندارن! 

دوستان! احتمالا برای اخرین بار من می خوام تلاش کنم برای داشتن یه جمع دوستانه ی حضوری! کسی هست که تمایل و وقت داشته باشه برای اینکار تا یه قراری رو تعیین کنیم؟


برچسب‌ها: دوره ی ما
[ پنجشنبه هشتم اسفند 1392 ] [ 1:50 ] [ محمد دائمی ]

به نام حضرت دوست

سلام دوستان

پیرامون نظرات سرکار خانم افشار که حاکی از ناراحتی ایشون بود این پست رو می نویسم در باب نظرات شخصیم در مورد مساله ی جنسیت . عذرخواهی قبلی بابت اینکه اظهار نظر می کنم اونم در باب مسائلی که شاید اصلا به قامت من نیاد حرف زدن در موردش .

اما نظرات استاد افشار عزیز :

1- به عنوان "انسان" و بعد "زنی" که توی "تهران" متولد شدم حس می‌کنم اوضاع زن‌ها تا روزی که مردها در خلوت تک جنسیتیشون اون ها سوژه‌ی خنده میکنن بهتر نمیشه.

2-این جنسیتی کردن چیزهایی که هیچ ربطی به جنسیت نداره واقعن توهین آمیز و ناراحت کننده ست.


چون ذهنم پراکنده است و دارم فی البداهه می نویسم طبعا استدلال هام ممکنه اصلا درست بیان نشه ... عذر تقصیر ...


از چند نظر من حرف دارم روی نظرات  شما ؛

اول اینکه یک خانم گرانقدری می فرمودند تا وقتی زن ها هی می خوان بگن به ما ظلم شده و ما در طول تاریخ نگون بخت بوده ایم ازین حرفا ، روحیه ی جمعی خانم ها تغییری نمی کنه و حتی مشکلاتشون کمتر نمیشه هیچ بیشترم میشه ... 

دوم به نظرم برای حضرت عالی خلط مبحث پیش اومده ... حرف شما در مورد اون بخش از مطلب من دقیقا معادل اینه که کسی بیاد بگه چرا مساله رو قومیتی می کنی ... تا وقتی شهرستانیا در خلوت خودشون تهرانیا رو سوژه  ی استهزاء می کنند هیچ تفاوتی در وضع تهرانی ایجاد نخواهد شد! یا برعکسش! قطعا من نخواستم مساله رو قومیتی کنم کما اینکه نخواستم جنسیتیش کنم !!!!

سوم اینکه  جسارتا به عنوان یک مرد اعلام می کنم اگر مردان خلوت تک جنسیتی داشتند حداقل تا یک زمان مشخص اون وقت این همه مشکلات روحی برای جوون ها چه پسر و چه دختر به وجود نمیومد!!! خلوت تک جنسیتی چه تعبیری هست و از کجا حاصل شده من نمی دونم واقعا!!! به علاوه عنایت بفرمایید که اگر مفهومی به اسم خلوت تک جنسیتی وجود داشته باشه قطعا برای خانم ها هم هست و قطعا کما اینکه من خودم شاهد چندموردش بودم به قول شما استهزاء آقایان توش کم نیست!!!!

چهارم نه من نه هیچ کس دیگه در این جمع قائل به ارزشمندتر بودن یک جنس خاص و تمسخر جنس دیگه نیست. تماما سر این حرفم هستم که از قضا دقیقا به خلاف حرف شما عقیده ی من رقابت و ایجاد انگیزه بوده و قطعا اگر قائل به مسخره آمیز بودن تحصیل و تلاش خانم ها بودم اصلا حریف حسابشون نمی کردم! کما اینکه تو دوره ی ما شاهکار کم نداشتیم : طلای اولمون که خانم کریمی بودن و از قضا تهرانی هم هستن! من هم روز آخر صمیمانه بهشون تبریک گفتم و به نوبه ی خودم به عنوان نزدیک ترین تعقیب کننده اشون تمام تلاشمو کردم و از رقابت با ایشون لذت بردم اما خب ایشون خیلی جلوتر بودن و به حق اول شدند ! خانم ها فتاحی و حسینی هم که علاوه بر مدال طلای المپیاد کنکور انسانی رو به معنای واقعی ترکوندن و می تونید از دوستان کنکوری هم شهری من بپرسید که بعد از اعلام نتایج چقدر برای من مایه ی مباهات بود هم کلاس بودن با این طور افرادیو همینطور بقیه ی بچه ها! هنوزم که هنوزه گاهی پز _چیزی که قاعدتا به من مربوط نیست و از اختخارت من نیست _رو هم می دم! این به این معناست _حداقل واسه خودم که اینطوره_ که من ارزش زیادی قائلم واسه همچین افرادی ... علی الخصوص به طور جنسیتی ارزش قائلم چون به نظرم محدودیت های خانم ها بیشتره و طبعا تو شرایط مساوی نتیجه ای که می گیرند ارزشمند تره! 


پنجم اینکه از نظر من _درست و غلطش با روانشناسان و جامعه شناسان عزیز _ اگر بخوایم از منظر رفتار شناسی هم به قضیه نگاه کنیم سائق جنسیت به عنوان انگیزه (یا محرک ) برای افرادی در سنین اون موقع ما یک انگیزه ی قویه ! قطعا انگیزه قوی تر موجب پاسخ قوی تر میشه! برای من در طول تحصیلم این مساله یک انگیزه بوده و این حقیقتیه که ابایی از بیانش ندارم چون بد نمی دونمش! اگر هم بفرمایید بچگانه است و در حکم پسرا شیرن مث شمشیرن دوران پیش از دبستانه می گم بله ... متاسفم از بابت این بچگی و عذر می خوام!


ششم  می فرمایید جنسی کردن چیزهایی که ربطی به جنسیت نداره! خوشحالم که یک خانم براش مسائلی سوای جنسیت مطرح میشه! گرچه چیزی که از غالب خانم ها دیدم و حتی تا حدود بسیار زیادی خودم قبولش دارم اینه که به دلیل شرایط خاص مملکت ما طیف عظیمی از مسائل جنسیتی هستن از جمله تحصیل! حالا اینکه شما با این حساسیتتون نظرتون خلاف این چیزی هست که عرض کردم خودش جای بسی شگفتیه! 

ناگفته نماند عبارت "جنسیتی " خیلی گنگه! ولی اگه منظور شما همون منظور من باشه به نظرم مساله ی تحصیل یه مساله ی جنسیتیه به دلایل بسیار زیادی از جمله :

1- کمتر بودن کیفیت کادر اموزشی برای بانوان !

حداقل تو شهر ما که اینطوره! یه دبیر ادبیات خانم وجود نداره که بتونه ناغلط درس بده! ایراداتشون در حدیه که من می تونم ازشون غلط بگیرم چه برسه به ادمای باسواد بیشتر!!! اینو به عینه تجربه کردم!


2- برخی عرف های جامعه

یه مثال خیلی ساده اینکه ما پسرا تا دیروقت می تونستیم کلاس باشیم اما خانم ها با تاریکی هوا دیگه جمعیت کلاس بروهاشون نصف میشد! بازم می گم کلان شهر متمدن شما رو نمی دونم ولی تو شهر ما که اینطور بود! خود دبیر ادبیاتمون اینو توی یه صحبتی که باهاش داشتم به عنوان مشکلات دخترا مطرح کرد!


3- محدودیت هایی مثل سهمیه دانشگاه که از مباحث داغ روز هست!!! همچنین است تفکیک جنسیتی و اساتید و ...

4- در ورزش و هنر هم که الحمدلله هممون می دونم چه مشکلاتی هست!


به این دلایل به نظر من میرسه کار دخترا سخت تر باشه! ازین جهت می گم که اگه یه پسر تلاش نکنه و از یه دختر عقب بیفته دیگه وای به حالش! چون شرایط بهتری واسش وجود داشته ولی خودش ... ضمنا احتمالا واضحه که همین نظر باعث ارزشمندتر بودن کار دخترا میشه ! نه؟!!!


5- یه انتقاد : حساس بودن و حق طلبی خیلی عالیه مخصوصا برای قشری که احساس می کنند پتانسیل های خیلی بیشتری دارند که زمینه اش بنابه دلایلی وجود نداره یا نمیذارن وجود داشته باشه! اما زودرنجی و بزرگنمایی رو ناپسند می دونم ! 

جسارت بنده رو ببخشید بابت صراحت و اطاله ی کلام! گرچه قطعا نه این مساله مهم در حد این پست بی ارزش من هست نه اینکه نظرات ناقص من (چه از نظر فکر ناقص و سواد کم و چه از نظر نداشتن فرصت کافی و زبان قدرتمند برای بیان) اهمیت خاصی دارند .


6 - به نوبه ی خودم و در حد احترام به عقاید و چارچوبای خودم تمام سعیم بر رفتار ارزشی و احترام آمیز و انتخاب عقاید درست در مورد خانم ها بوده! بعید نیست که از نظر شما هم _مثل خیل دیگری از دوستان _ امل و متحجر و این چیزا به نظر بیام! ولی تمام سعیم در انتخاب بهترین رفتار و عقیده بوده  ولی خب انسانم و احتمال خطا برام نه تنها وجود داره بلکه از بقیه بیشتره ... احتمالا همچین خطاهایی باعث میشه تا دوست گرانقدری مثل خانم سارا حسینی بگن آقای دائمی کلا ورود دختران ممنوعن و به ئعنوان یک دلخوری و ناراحتی از من این مطلبو به یاد داشته باشن! گرچه خودم رفتارم خودم رو  حداقل تا مقطع زمانی بعد از المپیاد صحیح می دونستم و کاملا ترجیحش می دادم به رفتارهای منورالفکر و open mind  و نبود اختلاف جنسیتی و ورود خواهران به شدت آزاد(در مقابل ورود ممنوع) و ... 

ایام به کام


[ دوشنبه پنجم اسفند 1392 ] [ 22:34 ] [ محمد دائمی ]
محض خاطره گویی ، زنده شدن یاد ها و ... شاید خنده ...

(ممکنه بعضی جاهاش با واقعیت فرق داشته باشه چون خیلی دقیق یادم نیست و یعضی چیزا توی ذهنم باهم قاطی شده... ذهنم زمان خطی نداره بدبختانه...)


0-

روز اولی که من پام باز شد به تهران و دوره... صادقیه... اشرفی اصفهانی... بوستان استقلال... پدر و مادرم... بدرقه... دلتنگی... اولین باری که قرار بود بیش از دو هفته خونه نباشم... مهم ترین واقعه ی علمی عمر تحصیلیم... کلی آرزو و امید... کلی چشم منتظر!!! ... کلی لقب و "اولین" که من نادان با خودم تا تهران یدک کشیده بودم یا شاید اونا منو یدک می کشیدن...

ورود به خوابگاه... با پدر و مادر... برخورد با پسری که یک سال بود خوابگاه بود چون عضو تیم ملی فیزیک بود و برقی که تو چشای مادرم دیدم با دیدن اون پسر... برخور با سرپرست خوابگاه... لیست اتاقا... دریغ از یک آشنا یا کسی که حس قرابت کنم باهاش... چندتا  اتاق با لیست هنوز کامل نشده... دو دلی من... یک اتاق همه ادبیاتی ، چهارتا اصفهانی... یک اتاق مخلوط مازندران و شیراز و ...... اگه برم پیش این ادبیاتیا خوبیش این پیش هم رشته ایامم می تونم ازشون کمک بگیرم ، در جریان باشم و زیاد پرت نباشم از مرحله... اما خب همشون اصفهانین!!! ناسیونالیسم اصفهانیا منو می خوره!!! ضمنا خب شاید چون همه ادبین جو رقابتی بشه و بده واسه اعصاب و روان... اگه برم اون یکی اتاق هم با صدجور فرهنگ و رشته ی مختلف... اصن قاطی می کنم... چی کنم؟؟؟ قران ، تفال یا استخاره ... اتاق اصفهانیا خوب میاد... میگم بنویس ، مامانم می پرسه مطمئنی؟ میگم قران میگه پس خوبه...

وارد اتاق میشم عین ندیده های گنگ... یه تخت طبقه پایین انتخاب می کنم چمدونو میذارم کنارش... یکی بالای تخته گوشه ی سمت چپ.... با نگاه نافذ خوش اومد میگه... لهجه ی غلیظ غلیظ اصفهانی که عاشقشم... یه پسر خوش خنده ی خوش مشرب که از همون اول معلومه شوخه... دو تا جای خالی... اتاق یه نفر هنوز جا داره... یه کم گپ... میرم ناهار... روز اول عدس پلو... مامان بابا و داداشم هنوزم تو بوستان استقلالن... میرم واسه خداحافظی... اولین بار هاست که اینقدر دچار فوران حسای سرکش و تازه ام... انگار معلومه که قراره کلان شهر تهران زندگیمو زیر و رو کنه... حرفی که بعد ها مادرم زد... وقتی بعد از اتمام دوره اومدن سراغم گفت وقتی گذاشتیمت و رفتیم انگار یه صدایی گفت خوب نگاش کن پسرتو! دیگه نمی بینیش........ (این تیکه کاملا شخصی بود رفتم تو فاز خودم یهو... پوزش!)

وقتی بر می گردم اتاق یک نفر جایم را گرفته و چمدانم را گذاشته کنار یک تخت دیگر، گوشه ی سمت راست روبروی کمد های دیواری با در سفید... خنده ی عجیبی دارد... لحن کلامش سنگین و رسمی است... اصفهانی نیست... کمی بعدتر متوجه می شوم یک شیرازی است که به دایره المعارف گویا شباهت خاصی دارد... یک نفر دیگر که اول توی اتاق نبود و حالا هست... پسرک لاغر اندام نحیف با یک تی شرت به رنگ سبز خرمگسی و راه راه های افقی نارنجی دراز کشیده روی تخت دوتا زانویش را جمع کرده بالا و یک کتاب دست است به رنگ سبز پررنگ و تیره که رویش نوشته شده ادبیات عمومی... خیلی سرد به نظر می آید و زیاد تحویل نمی گیرد... اینا دیگه عجب خرخون هایی هستن!! هنوز شروع نشده لامصب! من می خوام با اینا رقابت کنم...پوووووووف! 

شروع می کنم سر صحبت را باز می کنم راجع به اینکه مرحله اول و دوم چطور بوده و هریک چند درصد زده اند برای اینکه با خودم مقایسه کنم... همه حدود 60 هستند مثل خودم اما همین پسرک نحیف سرد گویا از بقیه بیشتر زده و یک چیزی حدود 65 درصد را می گوید و من متعجبم... می فهمم که پسرک خوش خنده ی شوخ از یک اتاق دیگر آمده و پنجمین اصفهانی المپیاد ادبی است... رشته اش ریاضی است و تیزهوشانی بر خلاف این چهارتا هم مدرسه ای که همگی انسانی اند و دو تاشان تا اول و دوم دبیرستان ریاضی می خوانده اند بعدا به خاطر علاقه ول کرده ان و رفته اند انسانی... اولین بار است که به وجود مدارسی با نام فرهنگ برای علوم انسانی پی می برم و می فهمم که زیر نظر حداد اداره می شوند... شهر کوچک محقر من... هووووم... 

یکی دیگرشان یک پسر مو فرفری است که یک کتاب حافظ از خطیب رهبر در داست دارم و به طرز خاصی حرف می زند و به نظرم از بقیه سوسول تر است!!!! 

چیزهای عجیب غریب به گوشم می خورد!!! پسرکی که تختش حالا بالای سر من است و رسمی و جدی است و نگاه نافذی دارد می گوید حافظ بزرگترین شاعر نیست شمها خودتان بزرگش کرده اید و پسرک نحیف جواب می دهد ... عجب! کسی در دنیا به اینها هم فکر می کند؟؟ روزنامه ها و نشریاتی که در "فرهنگ"شان به طبع رسانده اند را روزهای بعد نشانم می دهند تا بفهمم دنیا دست کیست و من چه وصله ی ناجوری ام برای این المپیاد! یادم است در یکی از آنها که به سبک روزنامه های عهد قاجاز چاپ شده بود با کاغذ کاهی و شاید حتی نامش هم وقایع اتفاقیه بود یک مطلب درج شده با تیتر : پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت!!! کلی می خندم و برایم عجیب است که بچه های امروزی غیر از منی هم وجود دارند که این چیزهارا شنیده باشند!

یکیشان هم پسر مهربان و گرمی است... خیلی خوب مرا تحویل می گیرد و خوب حرف می زند... دوست داشتنی به نظر می رسد... کم کم می فهمم که محسن چاوشی را دوست دارد و شهرام ناظری را... آخ شهرام... از خیلی قدیم دوستش داشتم مخصوصا بخاطر شنیدن آتش در نیستان در سنین خیلی پایین اما اصلا میانه ای نداشتم با این موسیقی ... تازه قبل از دوره کمی زده ام در خط کنسرت دیدن و شهرام گوش دادن!!! می آیم و می بینم این بچه ها خورده اند این چیزها را و خوش حالم که سلیقه های اینطوری می بینم و شگفت زده و جا خورده ازینکه من چقدر پرتم!!! برای اولین بار است که اسم محسن نامجو را می شنوم و آهنگ هایش را و شاخ در می آورم که عجب!!! ملت چگونه این چیزهارا زیبا می پندارند!!! یه روزی مرغ تو هم تخم طلایی می ذاره... شیرین نکند از می دهنم از می دهنم شیرین نکند از می دهنم ... پوووووووووف! و کمی بهتر و دل انگیز تر : ای ساربان ای ساربان... ... لیلای من کجا می بری... فرزاد مغز مارا می خورد ... تا خود روز آخر... 

غروب که می شود می روند بیرون برای خرید...به من هم می گویند که بروم باهاشان... من چیزی نیاز ندارم و هنوز برای ولگردی و خوش گذرانی در تهران دلیلی نمی بینم و حتی خودم را آن قدر بزرگ نمی بینم که بروم تهران بزرگ را گز کنم... محمدحسن و فرزاد شماره ام را می گیرند و شماره هاشان در گوشیم ذخیره می شود... مدتی طول می کشد تا اسم هاشان یادم بماند و اشتباه نکنم... من می مانم بابایی و غلامی ... و نور مهتابی اتاقی که چهارتا تخت دو نفره دارد و چندتا کمد تو دیواری و چوب لاسی به اندازه ی کافی نیست...

بعد از ظهر از دیانی شنیده ام که شش طلا به ریاضی می دهند و دوازده تا به انسانی و تازه فهمیده ام که برای ریاضی هیچ سهمیه ای قائل نیستند و دهانم باز مانده... ترسیده ام کمی... و مرددم نسبت به آنچه انجام داده ام ... بین این ها من کجایم اصلا ؟ 

برای شب اول ترجیح می دهم زیاد فکر نکنم ... با بچه ها آشنا شوم و خوابگاه... و دوره و درس و نحوه ی کلاس ها و مدال و آزمون و سهمیه و چه و چه و چه... 

نشسته ایم درون اتاق که یکهو یک جمع پانزده بیست نفره می ریزند توی اتاق و قاه قاه می خندند و سرخوشند و لات مآب و .... می فهمیم که اکثرا مشهدیند و بیشتر زیست و شیمی است رشته شان ... یک نفرشان که انگار گنده ی بقیه است و شهریار صدایش می کنند کلی تیکه می اندازد به ما ... فهمیده اند همه ادبی هستیم در اتاق ... سوالات عجیب و مضحک می پرسند و می خندند و من هم می خندم... البته من به شدت مبادی آدابم و سعی می کنم زیاد قاطی نشوم... غلامی هم خنده های ریز با طول موج زیاد خود را نثار می کند و با ته لهجه ی شیرازی با من راجع به این جماعت شوخ حرف هایی میزند... به مان می گویند شعر برایشان بخوانیم... کمی سر به سرمان می گذارند من هم تصمیم می گیرم زهرچشمی ازشان بگیرم... می گویم حالا من از شما سوال می پرسم!!! کی شیمیه؟ یک نفر اعلام می کند که شیمی است... از بقیه آرام تر به نظر می رسد... شیرش می کنند که جوابشو بده ببینیم... و می گویند مگه المپیاد ادبی ها هم ازین چیزها بلدند؟؟؟ می خندم و می گویم : خب توضیح بفرما بده که انقباض لانتانیدی چیه و علت این پدیده توی جدول عناصر چیه؟؟؟ این خیلی از کتاب درسی فراتر است... خیرسرم برای المپیاد شیمی می خوانده ام تابستان قبل از سوم و از اول راهنمایی شیمی ام فوق العاده بوده تا حد دبیرستان... یکهو نگاه هم می کنند یک هو می کشند و می خندند و می گویند بابا اینا کین دیگه !!! بعد پسرک المپیاد شیمی می خندد و توضیحی می دهد و می گوید اینا چیه دیگه؟! شما از کجا بلدید ... می خندم... خوش و و بش می کنند و عذرخواهی بابت شوخی و می روند... ( این تیکه اشم اظهار فضل بود! از اون نوعش که دکتر  بشردوست دوس داشت! پوزش)...

فرزاد و محمدحسن که هنوز بیشتر کهندل و کریمیان هستند(!) برای من تا فرزاد و محمدحسن می آیند... لیف حمام خریده اند !!! ... یک لیف عجیب غریب خنده دار که شبیه توپ است و من ندیده ام تا حالا...

شب... شام... 

...


+ من کوه امید و پررویی بودم... اصلا منو دوستام با یه اصلی میشناختند به اسم اصل پررویی توی آزمون و درس و رقابت ... اصن قبولی و طلا شدنم بر همین اصل استوار بود... بعدازظهر روز اول دیانی داشت از مدال ها می گفت و اینکه امسال برخلاف همیشه ریاضیا نصف کلاسن و احتمال طلا شدن کمه و خیلی رقابت سنگینه... من کلی با روحیه ی شاید کاذب گفتم : حالا ببینید من قول میدم ازین اتاق چهارتا طلا درآد بیرون!!! اتفاقی که آخرش افتاد... فانی ، بابایی ، دیانی که اون روز اول تو اتاق ما بود و ...من...

+ طبق همون اصل پررویی من اولا به شدت دختر ستیز بودم و جز یه بار مادر نزاییده بود تا اون موقع توی هیچ مسابقه ای دختری از من بهتر بشه و این کلا یکی از خط قرمزام بود!!! ... ثانیا با افرادی که از نظر من مرفه بودند خیلی کل(kal) داشتم... مرفه از نظر امکانات تحصیلی... مثلا تو آزمونایی که منطقه ای و یا کشوری بود همیشه هم و غمم کم کردن روی تهرانیا و کلان شهریا و ... بود و افتخار آفریدن واسه مدرسه ی تیزهوشان شهر کوچک ناشناخته ام... 

واسه همین چیزا پیرو صحبت های روز اول خصوصا صحبت های شیخ اجل ، دیانی، یکهو پاشدم رفتم روی منبر که یعنی چی این حرفا؟؟؟ اصلا ما باید نشون اینا بدیم ! رو دخترا که کلا حساب نکنید! نکنه یه موقع خفت عقب افتادن از دخترا رو تحمل کنید!! و یه جمله گفتم که خودم هنوزم که هنوزه قاه قاه می خندم بهش :

دو کس رو نذارید از شما بهتر بشن : اولا دخترا ثانیا تهرانیا !!!! 

مرد باشید و نذارید :)))

... و در آخر شد آن چه شد ...!!! :))


1- 

قرار بود بگیم چه اسم هایی واسه هم میذاشتیم... صرفا جهت خنده به توضیح و بررسی بعضیاشون که در بین ما پسرای خوابگاهی رایج بود و تا اون جایی که من در جریان بودم می پردازم!!!

اوه اوه... ساعت دو شروع کردم به نوشتن... الان ساعت سه شده! می خاسم دو و ربع بخوابم... این بمونه طلبتون...



برچسب‌ها: دوره ی ما
[ یکشنبه بیستم بهمن 1392 ] [ 3:0 ] [ محمد دائمی ]
کار چرتیه!منم بی کار نشستم هی قالب اینجا رو عوض می کنم

[ پنجشنبه هفدهم بهمن 1392 ] [ 11:16 ] [ امیرحسین دیانی ]
داشتم نظرات تحت مطلب آخر جناب "دوره " (!!!) را می خواندم رسیدم به این نظر خودم که در جواب بانو دل داده نگاشته شده!!! 

بعد از خوندنش اقرار کردم که عجب مریضی هستم من... واقعا گویا اتصالی رخ داده توی مغزم...

و آن نظر این است :



حمد و سپاس خدای راست که خالق حب است و فالق نوی و سلام و تحیت اهل آسمان و زمین بر محمد امین خاتم الانبیاء و المرسلین و اهل بیتش که طیبینند و طاهرین! 
اما بعد
نامه ایست از عبدالفقیر المحمد بن المحمدحسن الدائمی البروجردی به بانو دل داده ی اصفهانی
گرچه کوشیده ام که نه دچار اطناب ممل باشم و نه مبتلا به ایجاز مخل لیک آن کلام که بی عیب باشد مر پرودگار عالم راست و بس . پس بر این حقیر خرده مگیرید که بیش از این از دل رنجیده نیاید و کلک مجازی برنتابد.
فرمودید "عفوا لقلت الدفعات" و بسا عجیبا جمله که بودی ازیرا که خود بهتر عالمید که کیفیت القطعات و لو معدوده افضل من تکثر الدفعات المذلوله! پس نزدیکتر به صواب آن است که مر این راه را راهنما باشید با گفتارتان نغز و کلکتان مستدام که چندتنی دراین دیر گرد شمع ادب پروانه وار می سوزند...
از رحمت باری تعالیاست عز اسمه که این جریان مر این حلقت را حاصل گشته و نیک دل روشنیم که بادی گذرا نباشد که بر دماغمان وزیدن گرفته که اگر شما و سایر همدلان مخالصت افزوده و نیت پالوده به این جریان دل دهید همگنان "دلداده" خواهند بود و "آزاده"...
و چه زیبا تلویح نمودید به کلام آن روح بزرگ که"اوصیکم با تقوی الله و نظم(!!!) فی امورکم" لکن ، این مر چون شمایی را نشاید که خود برق گرفته دانید و درگذرید از همرهی یارانی که چشم به یاریتان و گوش به دهانتان دوخته اند و دل به کلکتان داده! مگر این حقیر خود از زمره ی آنان نیستم که مصداق "برق البصر" اند؟ لیک در نظرم آنچه بوده چیزی دون و سخیف نبوده که این چنین درگذریم به وصیتی از کنارش! 
آری نیک گفته اند که "حکایت شب هجران فروگذاشته به ..." لکن اگر شب هجران نبودی کی حلاوت وصال توان چشیدن و کجا درک عاشقی توانستن؟ 
و آن عبارت مبهم "عیشمان منقص نگردد"... اگر منظور نظر 
آن است که به ذکر حکایت شب هجران عیش بانو مکدر گردند و بل ما همان حکایت شب هجرانیم که هیچ... خوشیم به عیش و خوشیتان که عیشی مر مارا نمانده است...عیش ما غم است و غممان عیش... اما اگر خود را در زمره ی این شیدایان حساب کرده و افتخار داده و "ما" خوانده اید این جمع را  ،  با حضور یاران دیرین مگر عیشی منقص خواهد بود؟ 
"شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین/اگر هنگام جان دادن تو باشی شمع بالینم"...
والسلام علی من اتبع الهدی
سیزدهم رجب المرجب
ته ری

[ دوشنبه چهاردهم بهمن 1392 ] [ 2:21 ] [ محمد دائمی ]
دیگه فکر نمی کردم تا این حد برهوت باشه اینجا یاد این فیلم های امریکایی افتادم باد میاد تو صحرا خار از این طرف میره اون طرف...!

[ جمعه یازدهم بهمن 1392 ] [ 14:47 ] [ شیرین دولت آبادی ]
إ.... چرا این جوری شد قالب؟! به جان خویشتن من دست نزدم به قالب! من فقط یک پست گذاشتم!! :(
[ سه شنبه هشتم بهمن 1392 ] [ 19:18 ] [ شیرین دولت آبادی ]
وقتی بعد یک ماه و اندی هیچ جنبشی توی وب  نمی بینی...

بر آسوده ز جنبش ها و قال و قیل دهر ایدون

که گفتی نیست در عالم نه جنبایی نه گویایی...!

[ سه شنبه هشتم بهمن 1392 ] [ 19:17 ] [ شیرین دولت آبادی ]
(( برای "یک نفر" از شما.. ))


تو را با کاج های خیس باران، تو را با بادها می خوانم امشب

تو را با یک سکوت بی کرانه ، پر از فریادها می خوانم امشب


من از پشت تمام قصه هایی که تنهایی شب را می شکافند

تو را چون آرزویی کودکانه از عمق یادها می خوانم امشب


تو را شیرین ترین افسانه ی شب ! به روی بیستون خستگی ها

شبیه ناله ی سنگ شکسته ، چنان فرهادها می خوانم امشب


من آن مرغم که جز صیاد و دامش در این صحرا هم آوازی ندارد

به امید رهایی از اسارت من از صیادها می خوانم امشب

...


"سبحان"

شب یلدای 1392 _ ساعت 4 بامداد _ خوابگاه شهید احمدی روشن





[ چهارشنبه چهارم دی 1392 ] [ 18:7 ] [ محمد دائمی ]
با عرض پوزش چون کامنت ها ظرفیت محدودی دارد مجبور شدم این پاسخ را به صورت پستی جداگانه بنویسم



برای خانم علاءالدینی:

سلام

1- اولا خیلی متشکرم که شما بر خلاف جناب "نقطه " نظرتون رو منتقدانه  بیان کردید هرچند محوریتش غیراخلاقی بودن و مخالفت با چیزی بود که من نوشتم...از لطف و نگرش حضرت عالی ممنونم

2-اینکه خودکشی یک بیماریه رو می پذیرم ولی نه لزوما بیماری جسمی که در حیطه ی جامعه ی پزشکی باشه!!! البته از نظر من روانپزشکی هم باید یه شاخه ی جدا شناخته بشه .. گرچه از شیوه ی شیمیایی و بیولوژیکی برای درمان بیماری های روحی استفاده می کنه ولی خب به هرحال بخش اعظم فعالیتش به روان بر می گرده نه جسم!!!! 

3-شاید فی نفسه به صورت غریزی خود من هم خیلی دیدخوبی نسبت به نوشته ام ندارم ولی استدلال شما رو برای اثبات غیراخلاقی بودن این "آمار" اصلا موثق و موجه نمی دونم.

شما فرموده اید : "بیماری باید مسکوت بمونه مگر در تحقیقات سازمان جهانی بهداشت و اپیدمیولوژی. تازه اون هم منوط به شرایط خاص." 

ایرادهای من به این استدلال عبارتند از:

الف ) شما کاملا از منظر تخصص خودتون به این قضیه نگاه کردید. با فرض اینکه پروتکل مشترک بین نویسنده ، متن و شما ، "پزشکی" باشه شاید بشه به استدلالتون استناد کرد و درموردش صحبت کرد ولی من با خودکشی از منظر "پزشکی" برخورد نکردم که همچین سخنی در مورد نوشته ام صادق باشه...

ب) اصولا نمی دونم اسم این رو میشه "آمار" گذاشت یا نه! من از یک "حداقل" صحبت کردم اون هم به طور غیر مستند و غیررسمی... این شاید به "محسوسات" بیشتر شبیه باشه تا به "آمار"....یا حداکثر میشه "داده" تلقیش کرد و نه "آمار" !!!

ج) با حساب سخن شما پس تمام  داده هایی که با عنوان "آمار غیر رسمی" از مراجع رسمی، نیمه رسمی یا غیررسمی منتشر میشن از مصادیق بی اخلاقین!!! مثلا اینکه می گن در یک جمعیت هفتاد و اندی میلیون نفره بیش از 15000نفر مبتلا به hivمثبت یا منفی اند غیر اخلاقیه!!!!!!!


4- من از هیچ فرد حقیقی یا حقوقی(!) نام نبردم که اخلاق زیرپاگذاشته بشه...اینجا نه آبروی کسی به بازی گرفته شده نه پرده از راز کسی برداشته شده... 

حتی نوع نوشتار جمله در حدیه که به راحتی میشه "کذب" خوندش!!! و حتی نوشته از لحاظ"باورپذیری" الزام آور نیست!!!! هیچ دلیلی برای باور کردن این جمله وجود نداره چه برسه به استناد کردن بهش برای زیرسوال بردن اخلاق!!!!

5- در پیش نوشتی که خدمت دوستان ارائه دادم دیدگاهم و منظر صحبت هام رو تفصیلا شرح دادم... امیدوارم با مراجعه بهش مشخص شده باشه که "این جمله" خبری به هیچ شخصی اشاره نداره و حاصل برخورد افکار یک فرد( محمد دائمی) در شرایط زمانی و مکانی خاصی که بهش"دوره" و "پسادوره" (!!!) اطلاق میشه

6- قاعدتا من می تونستم در یک حریم شخصی تر _مثلا وب خودم_ همچین حرفی رو بزنم!!! آیا اون وقت هم غیر اخلاقی محسوب میشد؟؟؟ 




مجددا پوزش می طلبم از سرکارخانم علاءالدینی، چون ایشون کامنت رو خصوصی گذاشتن اما به نظرم لازم بود تا ذیل این پست کامنت ایشون رو هم درج کنم که وجه سخنانم مشخص باشه و دوستانی که حوصله ندارند وب رو از بلاگفا باز کنند بدونند مطلب در مورد چی هست :


"راستشو بخواید به نظرم مطرح کردن همچین آماری از لحاظ اخلاقی درست نیست... خودکشی یه بیماریه. بیماری باید مسکوت بمونه مگر در تحقیقات سازمان جهانی بهداشت و اپیدمیولوژی. تازه اون هم منوط به شرایط خاص.
این که بگیم تو یه جمعیت چهل و اندی نفره از آشنایان سه نفرشون خودکشی کردن به نظرم غیر اخلاقیه."



[ یکشنبه یکم دی 1392 ] [ 20:3 ] [ محمد دائمی ]
یادم میاد دوسال پیشم پست شب یلدا رو من گذاشتم...

یه شعر از مولوی بود : جان جهان دوش کجا بوده ای...

و یه سوال پرسیدم که چرا برای بلندترین شب مراسم خاص هست ولی برای بلندترین روز نیست و یادمه یکی از بچه ها پاسخ جالبی داده بود...

یادمه اگه اشتباه نکنم خانم سارا حسینی از بستنیای بروجرد پرسیده بود ، هوم ولی یادم نیست تو همین پستم بود یا نه؟؟؟

به هرحال از صبح نیت کرده بودم  پست شب یلدا رو من بذارم...

یلدا رو برای همه اتون دوستانه و صمیمی آرزو می کنم... در کنار کسایی که بهشون عشق می ورزید...و دلتون می خواد کنار اونا لحظات خوبتونو بگذرونید و خاطراتتونو رقم بزنید...

یلدا رو برای همه اتون بی غم و با دل خوش آرزو می کنم...

یلدا رو براتون پر از هر حسی که دوست دارید آرزو می کنم نه بی حس و معمولی...

[ شنبه سی ام آذر 1392 ] [ 20:51 ] [ محمد دائمی ]
در غربت و شگفتی دوره ی ما همین بس که دست کم سه نفر از ما سابقه ی خودکشی دارند...


برچسب‌ها: دوره ی ما
[ شنبه سی ام آذر 1392 ] [ 1:47 ] [ محمد دائمی ]
از اونجا که قالب آقای دائمی زشت بود:)

و این خوشگل بود:)

اینو گذاشتم:)

[ جمعه بیست و دوم آذر 1392 ] [ 9:42 ] [ امیرحسین دیانی ]

به نام دوست

بخش اول: سخن در "غریب بودن دوره"

دوره ی ما دوره ی عجیبی بود ؛ شاید بتوان حتی آن را عجیب ترین دوره ی المپیاد ادبی دانست،گرچه این سخنی است گزاف چرا که نه بنده و نه احتمالا هیچ کدام از دوستان در مورد سایر دوره ها ان چنان اطلاعی نداریم.

با این حال شواهد و دلایل بسیاری برای این مدعا که دوره ی ما دوره ی به شدت عجیبی بود وجود دارد. (گرچه در این جا هدف ارائه ی تعریف دقیقی از "عجیب" بودن نیست و "عجیب" را به معنای عام آن به کار گرفته ام که قاعدتا می تواند پدیده ای نسبی و امری سلیقه ای باشد اما حداقل این است که از دیدگاهی که من اتخاذ کرده ام دوره "عجیب به نظر می رسد) 

به طور مثال چیزهایی که در این فرصت کم به ذهن من می رسند برای توصیف عجیب بودن دوره چنین چیزاهایی هستند:

1- دوره ی ما کاملا یک "رنسانس " برای المپیاد ادبی بود . رنسانسی که موجب ایجاد تغییرات در اکثر جنبه های المپیاد ادبی شد از جمله :


الف) پس از گذشت سالهای فراوانی کمیته المپیاد ادبی به کلی تغییر کرد.

ب) به طرز بی سابقه ای تعداد دانش پژوهانی که رشته ی آن ها غیر از انسانی بود در دوره ی ما زیاد بود (22نفر انسانی و 21 نفر ریاضی اگر اشتباه نکنم!!!) . این در حالی است که در دوره های بعد از ما این نسبت با وجود اینکه اندکی تغییر کرد ولی خیلی کاهش چشمگیری نداشت ولی در دوره های قبل از ما آمار دانش پژوهان غیرانسانی کمتر از این حد بوده است.

ج)دوره ی ما از لحاظ رویکرد کمیته و طراحان سوال و اساتید در آزمون های مرحله ی اول و مرحله ی دوم نقطه ی گذر از دوره های قبل (که از این پس آن را به کنایه " دوره کلاسیک "  می نامم) به دوره های بعد از ما ( "دوره ی مدرن" ) بود. با مشاهده ی نحوه ی برگزاری آزمون های مراحل  اول و دوم دو دوره ی بعد از ما به سادگی می توان تم ذهنی طراحان سوال که برخاسته از جهت دهی کمیته است را تشخیص داد(شاید در وقتی دیگر در مورد این تغییر و تغیر در طراحی سوالات نیز صحبت کنم) . در دوره ی 24 ام مراحل اول و دوم به سبک و سیاق دوره ی کلاسیک برگزار شد اما در دوره ی تابستان همه شاهد آن بودیم که روالی نسبتا متفاوت با دوره ی کلاسیک طی شد. برخی دروس مانند عرفان حذف شده بود و به نظر سعی بر آن بود که بیشتر جنبه های زیرمجموعه ی نقد ادبی پیگیری شود آن هم به شیوه ای نو . البته باید گفت که چون ما اولین دوره ای بودیم که چنین تغییری را روی آن اعمال می شد ،  همه شاهد بی نظمی ها و گاه بی منطقی هایی در میان دروس و برنامه ها بودیم از جمله همپوشانی داشتن درس اساتیدی مانند دکتر بشردوست و دکتر محبی ، یا بی ربط بودن شیوه ی دکتر چهرقانی نسبت به کل اساتید دوره ، ابهامات موجود در نحوه ی ارزشیابی بالاخص مصاحبه و نیز در انتخاب اساتید هم اختلاف نظرهایی وجود داشت، کما اینکه مدرک دکتر محبی و رشته ی تخصصیشان(اگر به خطا نرفته باشم) زبان شناسی بود لکن دکتر ابومحبوب این درس را بر عهده داشتند و یا اینکه خانم فرهادی خود قرار بود ادبیات داستانی را ارائه دهند (تا جایی که خاطرم هست) ولی در نهایت خانم سلیمانی برای این مهم برگزیده شدند و دلیل دیگری بر این مدعا این است که طی دو دوره ی بعد از ما از اساتید فقط دو نفر تغییر نکرده اند و این نشانگر این است که احتمالا خود کمیته هم نیاز به تجدید نظر در اساتید را برای نیل به روال منطقی مد نظرش احساس کرده است . 

و پس از این تغییرات المپیاد ادبی به کلی تغییر کرد و به دوره ی مدرن خود وارد شد.

د) پس از دوره ی ما حتی باشگاه دانش پژوهان نیز دچار تحول شد و از یک سازمان مستقل به یکی از بخش های سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان تبدیل شد و حتی مکان باشگاه تغییر کرد. باشگاهی که  خاطره ساز تمام المپیادی های دوره ی کلاسیک بود و دریغناکی(نوستالژی) آنان در ظرف آن شکل می گرفت.


2- دوره ی ما حتی در شروع خود با وقایع خاص مواجه بود از جمله:


الف) دوره ی ما از معدود دوره هایی بود که بیش از چهل نفر در آن حضور داشتند و البته نکته ی مهم تر اینکه چهار نفر با اعتراض بعدی در ان پذیرفته شدند.

ب) صحبت داغ آن روز ها پرونده ی مبهم و نامعلومی بود که عده ای در مورد قبولی برخی دوستان گشوده بودند و آن پرونده تقلب  و لو رفتن سوالات بود که شاید هنوز هم در خاطر دوستان و حتی رهگذرانی که سالهای بعد جویای احوالات المپیادی های گذشته بودند رسیده باشد.


3- روابط انسانی در دوره ی ما به طرز غیرقابل باوری پیچده و درهم گره خورده بود (و شاید بتوان گفت هست! ) 

صحبت در این زمینه آن قدر مفصل هست که بخشی را به طور ویژه به آن اختصاص دهم. به عنوان یک زیر مجموعه از این بخش ،  می توان به شکل گیری این وب از همان روزهای دوره و روالی که بعد از آن تا خود امروز طی کرد به صورت ویژه سخن راند. همچنین نحوه ی ادامه یافتن روابط و تاثیرات آن بر زندگی بچه های دوره هم جلوه ای بسیار بارز (و شاید مهم ترین جلوه ی ) تمایز دوره ی ما و عجیب بودن ان است.

(بنابراین در بخشی که جداگانه به مساله ی روابط انسانی خواهم پرداخت سه محور را در نظر باید بگیرم:

روابط میان بچه ها در خود دوره

روابط مجازی میان بچه ها در دوره و پس از آن

روابط میان بچه ها پس از دوره

به علاوه سخن درمورد برخی وقایع نادر برای افراد دوره و ارائه ی گزارشی از "بچه های روزهای دوره" و "دانشجویان این روزها" نیز لازم به نظر می رسد.)


4- از لحاظ " وقایع درون دوره ای "هم اتفاقات دروه ی ما خاص بود ، مثلا برگزاری آن شب شعر، برخی از دوستان یا حتی اساتید که به طرق مختلف نظرات عجیبی از خود بروز می دادند ، برخی وقایع که جنبه ی خاطرات جمعی پیدا کرده اند و ....


حقیقت اینه که خسته شدم!!!! سعی می کنم توی هر بخش اگه چیز جدید به نظرم اومد یا دوستان چیزی رو گفتن با تجدید نظر نواقصو برطرف کنم

بعدا نوشت:

یک موردی که یادم رفت در این بخش بگویم و طبق وعده ی داده شده در پی نوشت اکنون اضافه می کنم این است که:

در توزیع مدال ها نیز دوره ی ما وقایع عجیبی را در بر داشت به طوری که آوازه اش به دوره های بعدی هم رسیده است از جمله:

1- مدال های طلای اول تا سوم همه از بچه های ریاضی بودند!!!

2- تغییرات ناگهانی و امتیازات نزدیک دوستانی که حول "طلا آخر و نقره داغ" می چرخیدند و وقایعی که نهایتا ترتیب مدال ها را تغییر داد و برخی را طلایی کرد و عده ای را نقره ای نیز در نوع خود شگفت بودند.

یحتمل در جای دیگری به عنوان یک آسیب شناسی و دلیل یابی به این مطلب نیز خواهم پرداخت.





چندی بعدتر نوشت:

خوب که فکر کردم یادم آمد!!! خانم فرهادی قرار بود به جای آقای رادشهیدی متون نثر را درس بدهند که من در بالا اشتباها درس ادبات داستانی را ذکر کرده ام...عذرتقصیر!!!


برچسب‌ها: دوره ی ما
[ سه شنبه نوزدهم آذر 1392 ] [ 21:12 ] [ محمد دائمی ]
پیش نوشت(پروتکل ها) : 

1- این نوشته صرفا عقاید شخصی من(محمد دائمی) است. نه قصد قضاوت در مورد چیزی یا کسی را داشته ام و نه صحبت هایم قابل استنادند.

2-اصولا عادت قدیمی ام برخورد صمیمی و طبق چارچوب فکر خودم و درعین حال با در نظرگرفتن احترام متقابل بوده است اما تجربه ی این چندمدت نشان داده گاهی هم باید طور دیگری بود. برای جلوگیری از بروز هرگونه تزاحم عرض می کنم: 

آن دسته از دوستان بدبین توجه داشته باشند در خواندن این متن اجباری وجود ندارد. صدالبته هرکسی آزاد است در ابراز عقاید، از جمله من! من هم همانند سایر دوستان اعتقادات شخصی خود را دارم. می توانم دلخوش باشم. می توانم در تاریخ مانده باشم. می توانم ... باشم. می توانم از کسی یا چیزی خوشم بیاید یا بدم بیاید. اما بر خود لازم می دانم تا نهایت ممکن احترام حفظ شود ، احترام متقابل. نقد و نظردهی لازم است برای پویایی ازین رو پاسخ هرنقد متینی را خواهم داد و درصورت عقلانیت خواهم پذیرفت اما آن دسته از دوستان نئونظریه پرداز که سایرین را هیچ می انگارند و درعین حال از صحبت "مردانه" گریزانند قاعدتا محلی از اعراب نزد بنده ندارند پس خود و مارا دردسر ندهند لطفا

3-سعی می کنم در این نوشتار به دو جنبه متفاوت بپردازم : یکی نقد بی طرفانه و از دیدناظری که خودش جزیی از آن دوره بوده ( و نه از دید کسی که الان دوسال و نیم از آن دوره فاصله دارد و خیلی چیزها بیشتر میداند و خیلی چیزها برایش عوض شده اند) و دیگری محسوسات شخصی خودم به عنوان کسی که از خردادماه سال 1390 به بعد را گونه ای متفاوت تر زیست. 

4- در این متن سعی خواهم کرد از وقایع دوره، خاطرات، ذهنیات، مقایسه با یک مبدا خاص ، روابط انسانی، تفکرات و سیرفکری و ... سخن بگویم که قاعدتا به فراخور هرکدام از لحنی مناسب استفاده خواهم کرد. بسیار خوشحال می شوم اگر دوستی تمایل به افزودن نکاتی به عرایض بنده یا تکمیل نواقص آن داشته باشد مخصوصا در بخشی که به خاطرات جمعی پرداخته خواهد شد.

5-این نوشتار را درحالی خواهم نوشت که می دانم عملا (از نقطه نظر مهندسی) چیزی از دوره و روابط آن باقی نمانده مگر روابطی محدود و خاص و نه خیلی جمعی .

و نیز بر این واقفم که این وبلاگ دیگر اهمیت چندانی ندارد گرچه هنوز خواننده های خاموش فراوانی دارد. بر این نیز واقفم که شاید این کار من بیشتر جنبه ی شخصی داشته باشد اما حقیقت امر این است که "شخص من" خودخواهانه می خواهد این طور و این جا و عمومی فکر کند. 

همچنین این نوشته را با آگاهی از ذهنیت جمعی دوستان اعم از آقا و خانم نسبت به خودم خواهم نوشت. و با علم به اینکه از اتفاقات رخ داده برای خیلی از دوستان دورانه آگاهم و از خیل دیگری بی خبر و نیز برخی از دوستان هم درجریان وقایع گذشته بر من بوده اند کم و بیش.

6- احتمال دارد این چنین حرکتی موجب انقطاع همین اندک بقایا شود و در عین حال محتمل است که موجب تغییر این فضای از بین رفته و حتی احیا ی آن (هرچند به صورت مقطعی) گردد

باشد تا عبرتی شود برای آیندگان. 


ادامه دارد...


برچسب‌ها: دوره ی ما
[ یکشنبه دهم آذر 1392 ] [ 16:57 ] [ محمد دائمی ]
خواستم به اطلاع دوستان برسانم زین پس در آدرس زیر کی بورد فرسایی خواهم نمود.

منت می گذارند بر سر ما دوستانی که تشریف می آورند و می نوازند مارا به نظرات خویش

az1ensan.blogfa.com

[ چهارشنبه ششم آذر 1392 ] [ 3:7 ] [ محمد دائمی ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

المپیاد ادبی
برچسب‌ها وب
امکانات وب

وبگاه ادبی سپیدارe